|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|||||
|
||||||
|
|
|
|||||
|
||||||
|
|
|
|||||
|
||||||
|
|
|
|||||
|
||||||
|
|
|
|||||
|
||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
1- تحصن دانشجويان در اصفهان پايان يافت: ايسنا روز يکشنبه 13 مارس خبر از پايان تحصن دانشجويان دانشگاه صنعتي اصفهان داد. تحصن اين گروه از دانشجويان دانشگاه صنعتي اصفهان يک هفته قبل و در اعتراض به پذيرش دانشجوي شهريه اي (در قبال پرداخت پول) در اين دانشگاه، آغاز شد. مسئول روابط عمومي شوراي صنفي دانشگاه صنعتي اصفهان گزارش داده که تعدادي از نمايندگان شوراي صنفي دانشگاه براي مذاکره با نمايندگان مجلس (اعضاي کميسيون آموزش و تحقيقات پارلمان) راهي تهران شده اند و به همين خاطر تصميم گرفته اند به تحصن خاتمه دهند.
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
پيشينه كوتاه چهارشنبه سوري : جشن سوري و يا آنچه ما امروز آن را چهار شنبه سوري ميخوانيم ، جشني است كه مانند بيشتر جشن هاي ايراني كه به ستاره شناسي بستگي دارند مبدا همه حساب هاي علمي و تقويمي است . در آن روز در سال 1725 پ م زرتشت بزرگترين حساب گاه شماري جهان را نموده و كبيسه پديد آورده و تاريخ كهن را درست و منظم كرده است 1. بر حلاف بعضي از مناسبت ها اين مناسبت سر منشا اي كهن و باستاني در تاريخ اين آب و خاك دارد ، و از اهميتي به مراتب بالاتر از نوروز بر خوردار است . ازين رو شايد از آنچه كه بايسته اين مناسبت تاريخي بوده كمتر به آن توجه شده ! بر ماست كه دست كم در مورد بعضي نكات برجسته آن بيشتر از آنچه تا حال ميدانسته ايم بدانيم . جشن سوري تنها يك جشن ساده نيست ، جشن سوري يك ياد آوري از گوشه اي از تاريخ غرور آور اين آب و خاك است . يك اشاره : در كتاب تاريخ بخارا2 اشاره شده كه منصور بن نوح از شاهان ساماني در نيمه اول سده چهارم هجري اين جشن را برگزار ميكند كه موجب آتش سوزي در قصر او نيز ميشود . : "..... و چون امير سديد منصور بن نوح به ملك بنشست اندر ماه شوال سال سيصد و پنجاه به جوي موليان ، فرمود تا آن سراي ها را ديگر بار عمارت كردند و هر چه هلاك و ضايع شده بود بهتر از آن به حاصل كردند . آن گاه امير سديد به سراي بنشست و هنوز سال تمام نشده بود كه چون شب سوري چنانكه عادت قديم است ، آتشي عظيم افروختند . پاره اي آتش به جست و سقف سراي در گرفت و ديگر باره جمله سراي بسوخت و امير سديد هم در شب به جوي موليان رفت ....." آنچه از اين بخش برداشت ميشود اين است كه بطور يقين اين جشن در سيصد و پنجاه هجري و در ماه شوال كه مصادف با پايان سال شمسي بوده توسط يكي از شاهان ساماني در بخارا و جوي موليان برگزار شده . و آنجا كه نگارنده به " عادت قديم است" اشاره ميكند مشخص ميشود كه اين جشن از سالها و بلكه سده هاي پيش در ايران رايج بوده . اما هيچ اشاره اي به روز آن نشده ، يعني شب چهار شنبه سوري . جشن سوري يا چهار شنبه سوري! ؟ : امروزه ما مردم ايران هر ساله به شكل هاي مختلف جشن چهار شنبه سوري را برگزار ميكنيم ، در جاي جاي ايران اين جشن به صورت هاي مختلف برگزار ميشود كه نسبت به آنچه اصل آن بوده تفاوت هاي بسياري دارد . در شهر هاي بزرگ به نظر مي رسد كه رسوم و آداب اصيل جشن سوري رو به فراموشيست و آنچه بدان تبديل شده يك فستيوال جديد است كه هيچ ربطي به اصل جشن سوري ندارد! ( البته بايد ياد آور شد هنوز در شهرستان ها و شهر هاي كوچك و روستا ها پيوند هايي بين چهار شنبه سوري و خود جشن سوري ديده ميشود كه در ادامه به آنها اشاره خواهيم كرد ) . تا به حال بر اساس تحقيقات محققين و پژوهشگران هيچ سند تاريخي براي روز دقيق برگزاري جشن سوري در زمان باستان بدست نيامده . آنچه مسلم است اين است كه ممكن نيست در ايران باستان جشن سوري در يك روز معلوم مثل شب چهار شنبه برگزار ميشده ! چرا كه تقويم ايران باستان اصلا شماره روز ها به صورت هفته گانه نداشته ! يعني هر روز نام خاص خود را داشته . روز شماري كه ما امروزه از آن استفاده ميكنيم كه بر اساس آن هر ماه به چهار بخش هفت قسمتي كه هر بخش يك روز است و در كل به آن هفته ميگوييم تقسيم شده ، پس از ورود اعراب به ايران و از روزشمار تازيان برداشت شده . پيش از آن ماه هاي ايراني به صورت پنج پنج تقسيم ميشده كه به هر يك پنجه ميگفتند . مثل تقسيمي كه در مصر باستان و بابل رايج بوده3 . تقويم ايران باستان شامل دوازده ماه سي روزه بوده( سي روز بي كم و كاست و نه سي و يك روز ) و در سال كبيسه پنج روز با الهام از پنج نام گاثاها 4به سال اضافه ميكردند ، اين پنج روز را در مجموع پنجه ، خمسه ، پنجه دزديه ، خمسه مسترقه ، گاه ، اَندَرگاه ، بِهيزك و پنجه وِه ميگفتند . بر اين اساس در ايران باستان زمان جشن سوري نميتوانسته در شب چهار شنبه بوده باشد ، چرا كه اصلا شنبه و چهار شنبه و آدينه اي برقرار نبوده ! خصوصيات شب چهار شنبه : در روزشماري تازيان و اعراب چهار شنبه روز منحوس و نا مباركي شمرده مي شود ، يكي از دلايلي كه به نظر مي رسد بعد ها جشن سوري به شب چهار شنبه منتقل شد همين است ، يعني سعي ميشده شب چهار شنبه را كه نحس و نا مبارك بوده را با جشن و سرور بگذرانند و در آن شب و روز دست از خريد و فروش و كسب و كار بكشند چرا كه اعتقاد داشتند به دليل نحسي چهار شنبه هر معامله و كسبي كه در آن شب و روز نيز انجام شود نا مبارك خواهد بود ، جاحظ در تاليف خود به چهار شنبه يا يوم الرباع اشاره ميكند و ميگويد : " وَ الاِربَعاء يَوم ضنك و نَحس "5 همچنين منوچهري دامغاني نيز در يكي از اشعار خود به نحسي اين روز اشاره كرده و گفته : چهار شنبه كه روز بلاست باده بخور بسا تكين مي خور تا به عافيت گذرد چنان كه از نظر گذشت چهار شنبه در تقويم تازي داراي خصوصيات منحوس بوده ( مثل روز 13 فروردين ) شايد به همين جهت بوده كه مردم سعي داشتند شب چهار شنبه آخر سال را به جشن و پايكوبي بگذرانند و دست از كسب و كار بكشند تا بدين شكل از نحسي آن در امان باشند ! و جشن سوري بهترين بهانه براي برگزاري اين فراغت بوده ، همانند آنچه مردم در سيزده فروردين انجام ميدهند ، با اين تفاوت كه جشن سوري داراي پيشينه بسيار غني تاريخي و اعتقادي ميباشد . پس شايد بعد ها به همين دليل جشن سوري را به شب چهار شنبه نحس آخر سال انتقال دادند . ارتباط با قيام مختار : يكي ديگر از حدس هايي كه براي چگونگي انتقال جشن سوري به شب چهار شنبه ميتوان زد ارتباط آن با مختار سردار شيعه عرب است كه به خون خواهي شهداي كربلا كه به نا حق در كربلا توسط لشكر يزيد پسر معاويه با شقاوت كشته شده بودند قيام ميكند . گفته شده مختار پس از واقعه عاشورا و پس از آنكه از زندان آزاد مي شود ، به خون خواهي شهداي كربلا بر مي خيزد 6. آنگاه براي انكه مخالف را از موافق تشخيص دهد و بر كفتار ها بتازد فرمان داد تا شيعيان راستين آن حضرت بر بام خانه ها اتش بي افروزند ، شب آن فرمان مصادف بوده با شب چهار شنبه آخر سال . يكي از حدس ها اين است كه شايد به اين دليل بوده كه از آن پس مردم ايران كه دوستدار اهل بيت رسول اكرم اسلام و حضرت سيد الشهدا هستند ، آن شب را پاس ميدارند و به ياد آن شب چهار شنبه را با جشن سوري همزمان جشن ميگيرند ، كه در آن شب دوستداران واقعي حضرت سيد الشهدا شناخته شدند . يك عقيده كهن ايراني : در اعتقاد مردم باستان فروهر ها 7 به مدت ده شبانه روز از جايگاه اصلي و آسماني خود به شهر و ديار خود فرود آمده و ميان بازماندگان زندگي ميكنند . تا پيش از روز بيست و پنجم اسفند ماه كه در شب آن ، يعني شب بيست وششم فروهر ها فرود مي آيند . در اين روزها بازماندگان لباس نو تهيه ميكنند و در اتاق ها به ويژه اتاق درگذشتگانشان نقل و نبات و شيريني و ميوه و سبزي و گل و كتاب مقدس و شمع روشن و چوب هاي خوشبو در سفره مينهند . كدورت ها و نقارها را بر طرف ميكنند . بهان اميد كه چون روان درگذشتگان به ميان آنان آمدند شاد و راضي باشند و به بازماندگان دعا و بركت عنايت كنند . در اين شبها مردم بر سر بامها براي راهنمايي روان درگذشتگانشان آتش روشن ميكردند تا در فروغ و روشناي آن آتش ، روان درگذشتگان در روشنايي وارد خانه بازماندگان شوند ، همچنين رسم بوده كه كنار آن آتش كه بر پشت بام روشن ميكردند خوراك هاي ويژه اي نيز قرار دهند . دليل توجه به فروغ و روشن كردن آتش : نگويي كه اتش پرستان بدند پرستندگان پاك يزدان بُدند "فردوسي" فروغ به معني نور و روشنايي است ، بر اساس تعليمات زرتشت از آتش 8 كه يكي از مخلوقات اهورا مزدا ميباشد نيز نشات ميگيرد . بر خلاف يك تصور نا بجا تقديس آتش نه به دليل پرستش آن مي باشد كه در واقع نوعي نشانه و اثر از روشنايي و حقيقت اهورا مزدا ميباشد ، و نقشي كنايه اي دارد . در زمان ايران باستان و همچنين پيروان امروزي آيين مزديسني از آنجا كه براي اهورا خالق مطلق گيتي سمت و سويي جغرافيايي و مادي قائل نيستند هر جا كه فروغي ديده شود آن را نشانه اي صوري از وجود روشنايي و حقيقت و وجود اهورا مزدا ميدانند ، از اين روست كه در هنگام نماز رو به فروغ نماز ميگذارند . در تعليمات مزديسني انگره مينو ( از دو بخش انگره + مينو تشكيل ميشود انگره به معني فشرده و خلل رساني است و مينو از من مي آيد كه در زبان سنسكريت به معني دانش است ) سبب بدي و زشتي و پليدي در تاريكيست و در نقطه مقابل آن سپنتا مينو * ( از دو بخش سنتا + مينو تشكيل شده در اينجا سپنتا به معناي سود رساني و مينو هم معني قبل است ) قرار دارد كه سبب خير و خوبي و نيكيست و در روشنايي و فروغ جاودان قرار دارد . همچنين آتش در زمان باستان داراي خاصيت ضد عفوني و در واقع از بين برنده بيماري و بدي بوده كه اينها همه به خواست اهورا مزدا بدست انگره مينو توليد ميشدند . ازين جهت و دلايل ديگر براي تقديس آتش است كه در آيين باستاني ايران آتش تقديس ميشده و اكثر مراسم و جشن ها با حظور آتش بر گزار ميشده و ميشود . البته ديلي ديگري نيز وجود دارد و آن آتشي است كه زرتشت با خود به همراه داشته و بي دود بوده ، بحث در مورد ان آتش از حوصله اين نوشت خارج است ، براي مطالعه بيشتر رجوع شود به كتاب فروغ مزديسني .9 سه حدس براي تعيين زمان اصلي جشن سوري در ايران باستان : به طور تحقيق ميتوان تاريخ برگزاري شب سوري را در ايران باستان از سه مرحله بيرون ندانست يا در شب بيست و ششم از ماه اسفند ، يعني در نخستين شب از پنجه كوچك (از بيست وششم اسفند تا سي ام مي باشد ) 10يا نخستين شب از ده شب و روز فروردگان ( شايد همان عيد نوروز باشد ، اين جشن پيش از زرتشت نيز در ايران شرقي رواج داشته هنگام اصلي آن پنج روز كبيسه يا پنجه دزيده يا اندرگاه است) 11 قرار دارد ، يا در اولين شب پنجه بزرگ يا پنجه وه ( پنج روز آخر سال است )12 كه پنج روز كبيسه است و نخستين شب و روز جشن همسپتمدم Hamaspatmadam و آخرين گهنبار محسوب ميشود دانست . و يا در آخرين شب سال قرار داد كه جشن اصلي همسپتدم وآخرين گهنبار( در واقع گهنبار ها شش فصل نا متساوي و شش تقسيم سال به شمار مي روند كه بر اساس زندگي جوامع دامدار و كشاورز اين چنين تقسيم به وجود آمده است )13 البته اين تقسيم بندي مختص به ايين زرتشتي نيست ، چه پيش از زرتشت نيز در ايران و هند چنين گاهنبار هايي وجود داشته كه با خواندن سرود ها و ادعيه هاي ويژه مذهبي و نماز برگزار ميشده )14 و جشن آفرينش انسان است . ( گهنبار مواقع آفرينش و خلقت زمين است در كل شش گهنبار عبارتند از : 1: ميديوزرم – Midyuzarm- 2: ميديوشم – Midyushcm 3: پيتي شهيم - Pityshahim 4 : اياترم – Ayathcrm 5: ميديارم – Midyarem 6 : همسپتمدم - Hamaspatmadam و اين شش با احتساب تاريخ فعلي به ترتيب : 1 : از يازده تا پانزدهم ارديبهشت ماه 2: از يازدهم تا پانزدهم تير ماه 3 : از بيست و شش تا سي شهريور ماه 4 : ازبيست و شش تا سي مهرماه 5 : از ده تا چهار ده دي ماه 6 : از بيست و پنج تا آخر اسفند ماه ) گوشه اي از سنن مختلف ايراني كه رو به فراموشي هستند: لُرك آجيل مشكل گشا : يكي از مراسم بسيار مورد توجه شب چهارشنبه سوري ، تشريفات فراهم آوردن آجيل مشكل گشا مي باشد . اين آجيل وجهي تمثيلي دارد . هر كس كه مشكل و گرفتاري داشته باشد با تشريفاتي اين آجيل را تهيه و به عنوان نذر و فديه ميان ديگران پخش مي نمايد . بي گمان در شكل اوليه ، اين تقديم و اهدايي بوده جهت فروهر ها كه بر سفره مينهادند تا موجب خشنودي شان شود . لُرك همان آجيل گهنبار هاست كه معمولا از هفت نوع ميوه خشك است شامل : پسته ، بادام ، سنجد ، كشمش ، گردو ، برگ هلو ، انجير و خرماي خشك كه در مراسم آفرينگان ها ، گهنبار ها ، جشن خواني ، جشن نوزادي ، در مراسم سدره و كشتي بندي*( سدره : پيراهن سفيد و پنبه اي است كه بر تن ميكنند ، كشتي : طنابي است كه از پشم بافته شده و آن را با ترتيب خاصي به كمر مي بندند ، زرتشتيان از اين دو در مراسم خاص مثل نماز استفاده ميكنند ) و ديگر اعياد به مدعوين داده مي شود . 15 در اعتقادات عامه مردم مسلمان است كه شب جمعه آخر سال يا شب چهار شنبه يا آخرين شب سال ، اهل قبور و ارواح مردگان بايد زيارت شوند و آنكه در اين شب ها بيدار و منتظر و بر بام خانه هاي خود در آمده تا كه بازماندگان به نام آنان نذور و خيرات دهند و هم چنين مرسوم است در چنين شبهايي در گورستان ها بر سر قبر عزيزان شمع يا چراغ بيفروزند . همه اين ها و بسياري ديگر ياد آور مراسم مردم ايران قديم است كه براي فروهران در ده روز پايان سال كه ايام فروردگان است انجام مي دادند و امروزه كم و بيش نيز زرتشتيان انجام مي دهند . 16 رسوم شب چهار شنبه سوري درآذربايجان : ميان بعضي طوايف و ايل ها در آذربايجان ، رسوم – دست نخورده تر و سالم تر باقي مانده چنانكه شب چهار شنبه سوري از نوروز مهمتر و مورد توجه تر بوده و با تشريفات فراوان برگزار مي شود و رسوم و آدابي كه انجام مي دهند ، ياد آور جشن فرودگان است . به نظر مي رسد كه ايام فروردگان شب سوري و چهار شنبه سوري حاليه از نوروز عهد قديم نيز با توجه و اقبال بيشتري رو به رو بوده : ميان مردم ايل خليكانلو ( ايل حلالي ) در آذربايجان غربي در شب اول اسفند عيد خضر نبي معروف است . پيدايش اين عيد به سبب پايان زمستان است كه معتقدند از تلف شدن احشام جلو گيري ميگردد . در اين شب دوشيزگان و بانوان و جوانان ده به رقص چوبي مشغول و در هر ده يك نفر خود را به طور عجيبي آراسته مانند حاجيب فيروز عيد نوروز در رقص شركت ميكند ... به عيد نوروز چنان اهميت نمي دهند ، ولي براي چهار شنبه سوري بيش از عيد نوروز اهميت قايلند . در اين شب بهترين غذا ها را طبخ و آتش بازي بر پا مي شود و تا نيمه شب ادامه دارد ...... مردم ايل قره پاپاق به عيد نوروز خيلي اهميت مي دهند و ماه اسفند را ماه عيد گويند . چهار شنبه اول اسفند را دروغگو ، دوم را راستگو ، سوم را سياه و چهارم را (( اجرا )) گويند . روز چهار شنبه اول جوانان روي بام يا تپه رفته و آتش افروخته نشانه روي و تير اندازي ميكنند . در چهار شنبه سوم كساني كه در عرض سال خانواده يا بستگان آنها فوت نموده با طبق هاي ميوه و شيريني سر خاك رفته و پس از فاتحه خواني شيريني و ميوه را به مستمندان ميدهند . در روز چهار شنبه سوري ، يعني چهار شنبه آخر ، اهالي لباس نو مي پوشند و با هلهله و شادي به آتش افروزي مي پردازند و به ديد و باز ديد ميروند . صبح روز چهار شنبه آخر ، پيش از طلوع آفتاب زن و بچه كنار رودخانه رفته از آب چهار شنبه استفاده نموده و كوزه خود را پر كرده براي سال نو تيمناٌ نگه مي دارند"17 پيشتر ها و شايد امروزه درآذربايجان و بخصوص اروميه رسم كجاوه اندازي رايج بوده . شب چهار شنبه سوري بر بام خانه ها مي روند و كجاوه اي را كه زينت كرده اند و بر آن طاق شال كشيده و آيينه بندي كرده اند با طنابي از بام به سطح خانه فرود مي آورند و مي گويند : (( بكش كه حق مرادت را بدهد )) كسي كه در خانه است مكلف است كه در آن كجاوه شيريني و آجيل شور و شيرين و ميوه خشك بريزد و پس از آن كه چيزي در آن ريختند با طناب آن را بالا مي كشند و به خانه ديگر مي روند . مخصوصا جوانان تازه داماد كه هنوز عروس را به خانه نياورده اند موظفند چنين كجاوه اي را به بام خانه عروس ببرند و اگر نتوانند از بام بالا روند ، بايد پشت در خانه بروند و پنهان شوند كه كسي نبيند وو كجاوه را به طريقي به پشت اطاق برسانند تا چيزي دريافت كنند . 18 در تبريز آتش افروزي وگره گشايي از عناصر اصلي چهار شنبه سوري هستند. آجيل چهار شنبه سوري و خشكبار ، از مهمترين عناصر و سنن اين جشن در تبريز است . اگر دوست و ميهمان واردي در اين شب داشته باشند ، از رسوم است كه خوانچه اي آجيل و خشكبار براي او بفرستند . ديگر ويژه گي هاي رسوم مردم تبريز آن است كه از بام خانه ها به سر عابران آب مي پاشند . اين سنت از آداب كهن ايراني است و در زمان ساسانيان معمول بوده است كه در جشن نوروز به يكديگر آب مي پاشيدند . و هنوز در ميان ارمني ها و زرتشتي ها چنين رسمي باقي است . در ميدان ارك تبريز هم توپي بود چون توپ مرواريد تهران و شيراز كه زنان و دختران براي حاجت خواهي بدان متوسل مي شدند . در شب چهار شنبه سوري ، تير اندازي در تبريز از رسوم بسيار متداول بود . 19 رسوم شب چهار شنبه سوري در تهران و اطراف آن : اين رسم در روستا هاي نزديك تهران معمول بوده و شايد هنوز نيز اجرا شود ، بدين شكل كه جوانان به ويژه پسر هاي جواني كه نامزددارند از روي بام خانه دختر ، شال هاي خود را فرو مي اندازند و صاحب خانه شيريني و گاه پيراهن و غيره ..... در آن ميپيچد و گره ميزند . كساني كه شال يا كجاوه مي اندازند هميشه نا مرئي هستند و نبايستي شناخته شوند . 20 در ميدان ارگ تهران توپ كهن سالي بود كه مدت صد سال بر فراز صفه اي* ( جاي سايه دار غرفه مانند ) جا گرفته بود و چون پيران زمين گير از جاي خود نمي جنبيد . شب هاي چهار شنبه سوري زنان و دختراني كه حاجتي داشتند مخصوصا ان دختراني كه در آرزوي شوهر بودند از آن توپ بالا مي رفتند و بر فراز آن دمي مي نشستند و از زير آن مي گذشتند و در بر آورده شدن آرزوي خود شك نداشتند و بچه هاي شير خوار را كه به اصتلاح نحسي مي كردند يا ريسه مي رفتند از زير توپ مرواريد و سر در نقار خانه ميگذراندند . اين توپ را توپ مرواريد مي ناميدند و افسانه هاي گونا گون درباره آن مي گفتند 21 مردم تهران در چندين سال پيش كه از سر در نقار خانه بالا مي رفتند ، كوزه اي آب نديده با خود بالا مي بردند و از آنجا به زيمن مي افكندند و مي شكستند و كساني كه بدان جا دست رسي نداشتند ، از بام خويش كوزه را به زمين مي افكندند . اين كار در بسياري از شهر هاي ايران هنوز معمول است و در سده هاي سوم و چهار هجري ، در بغداد نيز رايج بود . عقيده بر آن است كه بلا ها و قضا هاي بد را در كوزه متراكم كرده اند و چون بشكنند آن قضا و بلا دفع شود . 22 كردستان : در پايان وا پسين روز اسفند ماه ، يعني در هنگام فرو نشستن آفتاب ، كردها خود را آماده افروختن اتش ميكنند ..... در بالاي بام ها و فراز كوهها ، آتش نوروز را با شكوه هر چه بيشتر مي افروزند ( در حالي كه اصل و بنياد و علت آتش افروزي را كه مربوط به نوروز نيست فراموش كردند ) و شادي ميكنند ، پسران و دختران گروه گروه در پيرامون آتش مي ايستند و پايكوبي و شادي ميكنند . ......روستائيان در شب جشن ، گندم و نخود و كنجد و شاهدانه را توي ساج برشته ميكنند و آنها را با ديگر ميوه هاي خشك كه گردو و پسته و ..... در هم مي آميزند و بدين شكل آجيل جشن رات فراهم ميكنند ( همان آجيل لرك يا هفت مغز ) ..... ، هم چنين در شب چهار شنبه سوري در آوند ( ظرف )هاي ويژه اي نگه ميدارند. تا اگر كسي از خانواده شان بيمار شود ، از آن آب بدو بدهند ، چون باور دارند بيمار اگر از آب شب چهار شنبه سوري را بنوشد بهبود مي يابد . ... زنزان نا زا دران شب به پشت بام ها مي روند و هر يك كليد ( يا قفل ) بسته اي را با خود مي برند و از روزنه خانه اي به سخن هاي مردمآن گوش ميدهند . هر گاه از خوشي ها گفت و گو كنند ، مي گويد : اي كليد به نياز درونيم باز شو و خود كليد ( قفل ) را باز ميكند و آنگلاه با دلي خوش باز مي گردد . 23 خراسان : مردم خراسان در شب چهار شنبه آخر سال ، نزديك غروبافتاب ، هر خانواده يا گروهي ، هفت يا سه بوته خار روشن مي كنند . سپس پير و جوان و كوچك و بزرگ از روي آتش مي پرند و براي دفع شرور و زيان ، اين شعر را مي خوانند : زردي ما از تو سر خي تو از ما در برخي روستا ها ، هنگام پريدن از روي آتش ، اين شعر را مي خوانند : آلا به در ، بلا به در دزد و حيز از دِها به در در توضيح شعر دوم ، آلا ala همان ال است كه زني موهوم و لاغر اندام و بلند قد و سرخ روست كه بيني اش از گِل و كارش دزديدن جگر زنان زائوست .! دِها deha به ادم دزد و چشم دريده گويند . با خواندن اين ترانه ها و پريدن از روي آتش آل ها و دزد ها و زيانكاران را از روستا و خانه هاي خود مي رانند . ديگر رسوم شب چهار شنبه : همچنين ديگر رسوم شب چهار شنبه از قبيل : كوزه شكني ، فال گوش ، گره گشايي ، بخت گشايي دفع چشم زخم و بخت گشايي كندر و خوشبو ، قليا ( زاج سياه را گويند ، و زاج خود از نمك هاي طبيعي است ، بي بو و بي مزه ) سودن ، آش بيمار ، فال گرفتن با بلوني ( كوزه دهانه گشاد ، شبيه شيشه هاي مربا ) ، در اكثر شهر ها و شهرستان هاي ايران كم و بيش و با اختلافاتي انجام ميشود . مثلا در مورد بخت گشايي سنت تقريبا يكيست اما در اصفهان محل آن سنگ سوراخي در قريه مورگان است ، در تهران و شيراز و تبريز توپ مرواريد در همدان شير سنگي و ........... 24 شيراز : آتش افروختن در معابر و خانه ها ، فال گوش ايستادن ، اسپند سوختن ، نمك گرد سر گرداندن ، در موقع اسفند دود كردن و نمك گردانيدن همراه با اوراد * ( دعا ها و ذكر ها ، جمع ورد ) مخصوصي است كه زنان مي خوانند . قلمرو چهار شنبه سوري در شيراز صحن بقعه شاه چراغ است و در آن جا نيز توپ كهنه اي است مانند توپ مرواريد تهران زنان از آن حاجت ميخواهند ( البته در گذشته دور كه اينك در شسراز و تهران هر دو اين رسم منسوخ شده است ). 25 در سروستان (كه در حدود نود و دو كيلومتري شرق شيراز قرار دارد ) نيز مراسم چهار شنبه سوري تشريفات خاصي دارد : " در غروب آخرين چهار شنبه سال ، مراسمي بسيار ساده بر پا ميشود . به اين ترتيب كه توي كوچه ها ، ميدان ها و اغلب خانه ها ، خرمن هاي خار و گون آماده را با شعله اتش مي افروزند و همه با سرور و شادي از كوچك و بزرگ از روي آن مي پرند و با هر پرشي اين شعر را مي خوانند : هاجنگ شير ، ها جنگِ شير / بالا بي شين ، خود شير اومد رسيد . و يا : سرخي تو از من زردي من از تو *26 يك حدس در مورد دليل آتش افروزي در چهار شنبه سوري ! : " ....ميگويند ضحاك ( يا اژدهاك از شاهان ماد ) شخصي را بنام اورامانيل مامور كرده بود كه هر روز دو جوان خوبرو را بكشد و از مغز آنان براي مار هاي دوش وي خوراك فراهم اورد و هر روز دو جوان خوبرو به او سپرده ميشد . اورامانيل با تدبير يكي از آن دو را كشته و ديگري را پشت كوه ها پنهان مي كرد . وقتي فريدون به شاهي رسيد علت اين كار را از او پرسيد و پاسخ شنيد كه ميخواستم يكي ازآنان را از مرگ نجات دهم . فريدون مشعل داراني به مشعل هاي افروخته به كوه گسيل ميدارد و جوانان پنهان شده را باز يافته ، با سرور و شادي به شهر مي آورند . از آن روز به بعد مردم به ياد رفتن آن جوانان آتش مي افروزند ! در مورد ضحاك يا اژدهاك ، البته روايت مار دوش بودن او بيشتر حالت يك افسانه دارد . اژدهاك يا ايشتوويگو در واقع آخرين شاه ماد بود كه قساوت بسياري در حكمراني به خرج ميداد ! : ....ولي ايشتوويگو ، كه روزي نسبت به هارپاگ خشمناك شده بود ، دستور داد از تن بي سر و دست فرزند او خوراكي فراهم آورند و پدر را مجبور كردند كه از گوشت تن فرزندش بخورد . هارپاگ فرمان را اجرا كرد و گفت هر چه شاه امر فرمايد مايه شادي او مي شود ؛ ولي كينه را در دل خود نگاه داشت و بعد ها به كمك كوروش بزرگ برخاست تا ايشتوويگو * (اژدهاك يا ضحاك ) را خلع كنند . كوروش جوان ، فرماندار ولايت انشان* ( شامل خوزستان و بختياري امروز ) ، كه در فرمان ماديان بود ، عليه شاه زن صفت و ستمگر اكباتان *( به معني محل تلاقي چند راه است كه پايتخت ماد ها بوده ) قيام كرد . ....... پس از آن ، دولت پارس رفته رفته كارش به جايي رسيد كه تمام خاور نزديك را به زير فرمان خود در آورد . 28 پايان ------------------------------------------------- 1 : تقويم و تاريخ ايران / ذبيح منصوري 2: تاريخ بخارا – تاليف ابوبكر محمد بن جعفر نرشخي ( 286- 348) به عربي است كه به سال 522 ابونصر احمد بن محمد البقاوي بخشي از آن را به فارسي برگردان كرده و به سال 574 محمد بن زفر بن عمر منتخب و ويراسته اي از آن بخش فراهم آورد . شارل شفر اين گزيده را در مجموعه گزيده هاي فارسي به سال 1883 چاپ و در پاريس منتشر كرد . 3: گاه شماري جشن هاي ايران باستان ، به كوشش هاشم رضي ، تهران 1382 - بخش پنجم / پنجه ، روزهاي فروردگان ص 211 4: گاثا ها: سروده هاي خود زرتشت كه چه از نظر مذهبي و چه از نظر تاريخي داراي اهميت بالايي ميباشند 5: المحاسن و الاضداد ، ص 277 6:در اين نبرد ايرانيان كوفه ، بصره و الجزاير بياري او و سردار شجاعش مالك اشتر بر ميخيزند ، و سبب پيروزي او ميگردند ولي مختار در دعوي دوستي با آل علي صادق نبوده بهمين علت پس از چندي ادعا ميكند كه به او وحي نازل مي شود ، چون نتوانست دليلي بر گفته خود بياورد اعتقاد مردم باوسست شد و بالاخره در مقابل سپاه علدالملك شكست خورد . – تاريخ تحولات اجتماعي ، مرتضي راوندي ، جلد دوم فصل هفدهم ص 289 تهران 7: فروهر : در آيين زرتشتي ذره اي از ذرات نور اهورا – مزدا كه در وجود هر كس بوديعه نهاده شده و كار او نور افشاني و نشان دادن راه راست به روان است و پس از مردن تن راه بالا را ميپيمايد و به منبع اصلي خود مي پيوندد و فقط روان است كه از جهت كارهاي نيك يا بد كه مرتكب شده پاداش ميبيند . فروهر ها سالي يكبار بزمين فرود مي آيند و آن در جشن فرورديگان است كه زرتشتيان مراسمي به ياد روانهاي درگذشتگانشان برگزار ميكنند . فرهنگ فارسي دكتر عميد جلد دوم ص 1535 8: از آكاشا Akasha است ، آكاشا لفظي است سنسكريت – زباني كه كتب ودا نيز به آن زبان نوشته شدند و در اصل زبانيست آريايي كه زبان ايران باستان باان پيوند هاي بسياري دارد - و به دو معني درخش و جايي كه در مقام بالا از ابتدا ي آفرينش نقش حال و اعمال و اوضاع زمانه و كائنات و آمد و شد ها در ان صورت مي بندد . 9: برگرفته از كتاب فروغ مزديسني ، تاليف ارباب كيخسرو شاهرخ ، تهران – 1380 10: گاه شماري جشن هاي ايران باستان ، به كوشش هاشم رضي ، تهران 1382 - بخش پنجم / پنجه ، روزهاي فروردگان ص 211 11: گاه شماري جشن هاي ايران باستان ، به كوشش هاشم رضي ، تهران 1382 / بخش پنجم / جشن فرودگان و پنجه ص 203 12: گاه شماري جشن هاي ايران باستان ، به كوشش هاشم رضي ، تهران 1382 / بخش چهارم / گاهنبار ها ، فصول شش گانه سال ص 177 13: گاه شماري جشن هاي ايران باستان ، به كوشش هاشم رضي ، تهران 1382 / بخش دوم / سال و ماه و روز شمار آن ص 79 14: - گاه شماري جشن هاي ايران باستان ، به كوشش هاشم رضي ، تهران 1382 / بخش چهارم / گاهنبار ها فصول شش گانه سال ص 181 15: فرهنگ بهدينان ، گرد آوري جمشيد سروشيان ، تهران 1335 ، ص 147_ 146 16: _ گاه شماري جشن هاي ايران باستان ، به كوشش هاشم رضي ، تهران 1382 / بخش ششم / اهداي آجيل و هدايا در چهار شنبه سوري ص 237 17: ايرانشهر – جلد اول ، بخش هفتم – ص 230-229و 235 18: گاه شماري جشن هاي ايران باستان ، به كوشش هاشم رضي ، تهران 1382 / بخش ششم / آهداي آجيل و هدايا در چهار شنبه سوري ص 237 همينطور بخش ششم / مراسم چهار شنبه سوري ص 258_259 19: گاه شماري جشن هاي ايران باستان ، به كوشش هاشم رضي ، تهران 1382 - بخش ششم / مراسم چهار شنبه سوري ص 259 20: گاه شماري جشن هاي ايران باستان ، به كوشش هاشم رضي ، تهران 1382 / بخش ششم / آهداي آجيل و هدايا در چهار شنبه سوري ص 237 21: گاه شماري جشن هاي ايران باستان ، به كوشش هاشم رضي ، تهران 1382 بخشش ششم / مراسم چهار شنبه سوري / ص 253_ 254 22: گاه شماري جشن هاي ايران باستان ، به كوشش هاشم رضي ، تهران 1382 / بخش ششم / مراسم چهار شنبه سوري / ص 254_255 23: نوروز در ميان كرد ها ، نوشته دكتر صديق صفي زاده ، تهران 1350 خورشيدي ، ص 17_16و 27_28 24: گاه شماري جشن هاي ايران باستان ، به كوشش هاشم رضي ، تهران 1382 / بخشش ششم 25: گاه شماري جشن هاي ايران باستان ، به كوشش هاشم رضي ، تهران 1382 – بخش ششم / مراسم چهار شنبه سوري ص 257 26: فرهنگ مردم سروستان ، تاليف صادق همايوني ، تهران ، 1371 ، ص 409 27: فرهنگ مردم سروستان ، تاليف صادق همايوني ، تهران ، 1371 28: تاريخ تمدن / ويل اريل دورانت ، 1367 تهران/جلد اول / فصل سيزدهم ، امپراطوري پارس / ص 407 احوال پرسي از ايران ( سنندج)اين چند پاراگراف از خاطرات سفر من به يكي از شهر هاي ايرانه ، سنندج :
....................امروز خيلي بي حوصله ام ، اين اولين باره كه تو يه سفر دلم براي خونه تنگ شده ، اون هم به اين زودي ، هوا سرده انگار بازم براي اولين بار سرما داره ازارم ميده ! انگارافتاب مليون ها بار از من دور تره ، نه نه .......... مثل همه جا نيست ، اينجا و بين اين آدم ها خورشيد خيلي دوره . برف روي زمين نشسته اما آفتاب هم زده ، از قصد پوتين پام نكردم ، توي كفشاماب رفته و پاهام داره مور مور ميشه . از صبح كه تو خيابوناش شروع كردم قدم بزنم از شبلي گذشتم ، بعد سري به ديدگاه زدم و حالا دارم از آبيدر بالا ميرم ! اينجا سرزمين ملتيه كه سالهاست داغ آزادي رو به دل دارند ! سرزمين ملتي كه يا با كارد تعصب خود زني كردند ، يا با كارد بيگانه پرستي . نميدونم چرا ، ولي هر چه به تاريخ و گذشتش تو اين چند سال اخير نگاه ميكنم جايي نميبينم كه درش اعتدال بوده باشه ! نگاه مردم اينجا مثل بقيه شهر ها نيست ! نگاه هاشون سرده ، تو نگاه پير مردها با لباس هاي كردي ، تو چشماشون كه اكثرا به رنگ هايي جز پر كلاغي ميزنه يه غمي هست ! غم هم نيست حسرته ! تو چشم جوون هاش يه كينه هست ، پسر هاش وقتي ميفهمن كه من كرد نيستم انگار با كينه بهم نگاه ميكنند . من اينجا دوستاني هم دارم ، تموچين عزيزم ، پوريا مرد بزرگ كرد ! اما هيچ وقت نميشه گفت همه مثل هم هستند . نميدونم ، دوستي هم منو براي نهار دعوت كرده ، اما دوست ندارم برم پيشش ، وقتي پيش جوون هاي اين شهر هستم ، پيش دوستانم هستم خبري از حرفاي سياه نيست . اونجا كه برم مردك باز ميخواد از تاريخ طبري بگه ، باز ميخواد تنه مرده هاي ايران رو بيرون بكشه و قوم قوم اين خاك رو به لجن دروغ بكشه ! بلكه هم از جسد پير مرد هاي بي سر بتونه سپري براي وطن فرو شيهاي بعضي ها كه نه كردند و نه ايراني بسازه ! باز وقتي كه داره مسلمون هاي شيعه رو مسخره ميكنه از دهكده جهاني حرف بزنه ! باز وقتي فرهنگ يك قوم ديگه رو زير سوال ميبره دم از فرهنگ جهاني بزنه ! شايد فكر ميكنه چشماي من كه وقتي او حرف ميزنه معصومانه به زمين خيره ميشند واقعا پشتشون هيچ ندارند شايد فكر ميكنه من هيچ نميدونم ! شايد ! ديگه آرام آرام دارم به سر آبيدر ميرسم ، خسته شدم ، كاست هم داره تمام ميشه ، نفس هام هم به شماره افتادن . ميخوام يه ماشين بگيرم و برگردم هتل ، آروم بنشينم و با صاحب هتل كه مرد ميانسال و خوش مشربيه بنشينم و اون از گذشته ها برام حرف بزنه ! شايدم براي بار چندم ازم مارك كراواتم رو بپرسه ! راستي از اين بالا آفتاب انگار زير پاي آدمه //////////////////////////////////////زنميگويند ....: در آغاز ،هيچ نبود ، كلمه بود ، و آن كلمه خدا بود ........ خدا آفريدگار بود و چگونه ميتوانست نيافريند ؟ و خدا مهربان بود و چگونه ميتوانست مهر نورزد ؟ و پس از فرديت دراز او .... آفرينش بود .... پس او آفريد ، زمان ميبايد ميگذشت و گذشت..... او خواست پروردگار بنامندش ! آنچه از مهرباني و قدرت او پديد آمده بود او را ديد و شناخت و آموخت مهر ورزيدن را ..... آنكه آفريده شده بود " قطره اي ... شايد كوچكتر از قطره اي بود از درياي مهر و محبت .......چنان كه قطره چون دريا زلال و بي الايش است او نيز پر شد از عشق و محبت .... اما او يكي بود ... او يك تن بود .... فرد بود ... شايد نميدانست اما آفرينش فردي ديگر نيز در عمق مرموز اسرار نهان خويش داشت فرد اول تنها بود و ميبايد ديده ميشد ... دو چشم آمد و او را ديد ... فرد اول هم او را ديد ....چه زيبا و با شكوه بود پس از آن همه نبودن حال بودن......فرد اول كه از تنهايي ميهراسيد حال تنها نبود هم كلام با هم واژه اي درك كردند به نام "ما" ....آن دو فرد از تنهايي رها شدند .... نام رهايي خويش را آرامش نهادند ..... فرد اول كه لطافت و زيبايي عشق را به چشم ذهن ديده بود در وجود فرد دوم تجسم كرد ..... پس از آن فرد اول نام اين آموزگار لطافت و مهر اين اولين معناي با هم بودن و سبب درك آرامش را را زن نهاد ....! زن بود تا او باشد و او بود تا زن باشد.......زن نام حاصل ديدگانش را مرد نهاد ...... زمان نه بسيار درازي گذشت مرد زن را ميديد و زن مرد را ... چه بسيار چهره داور حق جهان كه بين آن د و به مساوات وديعه نهاده شد ... مرد در وجود زن آنچه هستي از او دريغ كرده بود "تا حدي نزديك به لطافت مطلق" را ميديد و زن در وجود مرد آنچه ازو دريغ گشته بود " تا حدي قدرت مطلق " را ..... و اين دو چهره درك شدند با واژه اي بنام "ما" زمان آنچنان كه از حقيقت جوهرش بر مي آيد مامور فراموشي شد ..... بيهوده ترين سوال اين بود .....: چه كسي اول ديد ؟! پس از آن شب تيره تنهايي آفتاب و ماهتاب شوخ روزگار در پي هم آمدند و زمين وآسمان، زمان و مكان .... گويي تمام هستي لال ! يكپارچه به خواست پروردگار مامور رشد و بلوغ آن حس مرموز شدند كه پيام آور شكست خفقان فرياد هستي بود ... حسي كه باز گويد پيام هستي گنگ را به زباني و بسرايد دليل آفرينش او را .... و چنان سيبي از جنس شناخت و فهم حس شود تا تمام فرشتگان ببينندش... سيبي كه دو نيمه داشت ... "...نيمه سيب ، سيب نيست...." دو نيمه سيب در كنار هم سيب شدند و ديده شدند .....حال.....آن دو ميبايد به حكم جوهر وجود خويش مي آفريدند چنان كه پروردگار آنان آفريد ...."چنان كه قطره زلال است چون دريا...... انسان از آفريدگار بود و ميبايد عشق ميورزيد ..... خدا عاشق آفريدن بود .... چه معشوقي براي آن دو تن برتر از آن بود كه پس از يگانه معبود جهان خود بيافريند ...؟! و به خواست خداوند دو فرد ازين هستي زوجيت را رقم زدند وخواستند خود نيز بيافريدنند .....به سبب اين آفرينش مقدس پس از آسمان عشق به آفرينش در زمين نيز آفريده شد ....! اما بشكلي تازه...." در ميان بي شمار طرح جهان طرحي نو بود .... درين آفرينش انسان تنها نبود "ما" بود ...... و زن گلدان گل نو رسته باغ دنيا شد ..... با محبت و نيكو ...... از شيره جان خويش چنان كه خداوند از روح خويش در وجود او دميد در وجود غنچه نو رسته دميد ..... زير پاي غنچه بود با تمام بزرگيش تا او سر فرازي را بياموزد ......آري زن اولين نديم نيكو سرشت و پاك نيت تقدير آفرينش دوم گشت ....و چه نيكو آنچه آفريدگار جهان بر دوشش نهاد با عشق و ايثار و پاكدامني همراه با نيكو ترين فطرت الهي اش "خلوص" چون نمازي كه بر قبله هستي اقامه شود آن كه در دو سوي او دريايي از خواست هاي اهريمني موج ميزد ...... به انجام رسانيد نيتش با پندار نيكو ،فراتر از خود خواهي و اولين دليل بودن ادامه زندگي و "آفرينش " بود و با كردار نيكو قدم بر راه ادامه آفزينش و باز زيستن نهاد ..... سپس صداي گريستن اولين نوزاد جهان در منتهاي تكرار فناي آن دو تن به گوش هستي لال كه در غروبي سرد به انجام زيستن بشر مي انديشيد رسيد.... زجه هايي كه نه از درد ...كه در اعماق خود شادباشي از ادامه سرود بودن ميداد پس از آن زن چنان كه آفريدگار پروردگار شد ،مادر شد ...... وجودي شد يكسره پاكي و نيكي بيرق دار خواست آفريدگارش گلداني زيبا براي نوگل حيات با گفتار نيكوي خويش به اولين نوزاد گنگ جهان سخن گفتن آموخت ...... با همه وجود معناي خير و شر آنچه با جان خويش درك كرده بود بدو اموخت ..... خير را آموخت تا بداند بايد خوب زيست و شر را آموخت تا خير درك شود ...... از آن روز ها بسيار ميگذرد و چه بسيار از خير گفتند و چه بسيار از شر اما اولين كلام گويندگان مادر بود ...... مادر جانشين خداي مهر و صفاست ،جانشين خداي اولين معناهاست ....... با نگاه آميخته به سكوتش به نوزاد بشر صفا و مهر بي توقع را مي آموزد از شيره جان خويش زندگي ميبخشد و به واژه اي گنگ و بي رنگ، رنگ مي بخشد و ما آن را ايثار ميبينيم پا به پا نوزاد اولين گام ها را بر داشت و نوزاد معناي كمك كردن را آموخت هر روز در گوشه گوشه اين اقامتگاه بزرگ باز هم همان صداي تكراري را ميشنويم ... اولين زجه عميق يك نوزاد وين بار خبري نو در اعماق خود پنهان ساخته خبر يك آفرينش نو .... خبر از آغاز يك دنيا گذشت و خلوص .......خبر ميل به بقاي نوع خويش خبر آغاز دوباره دريايي از عشق به آموختن و همراهي بي توقع براي ياد گرفتن ، آسماني از مهر و محبت به آفريده آفريدگار ..... گويي هر مرد و زن دانا همراه همه فرشتگان آسماني سر بر سجده اين نديم پاك نظام آفرينش گذارده با قلبي تپنده كه حق شناسي را زمزمه ميكند سر تعظيم در برابر اين جانشين آفريدگار و پروردگار فرو آورده و با نگاهي آميخته به مهر و خلوص خويش در ميان چين صورت او زيبا ترين تصوير از گذشت و مهرباني را ميبيند آنها با تو و من و تمام فرزندان حيات بشر فرياد ميكنيم يك صدا در دشت سر سبز وجدان حق شناس خويش و عبارتي زيبا تر و گويا تر ازين نميابيم براي تقدير از اين اولين آموزگار عشق و محبت و تمام معاني جهان : مادر امروز و هر روز دوستت ميدارم |
||
|
|
|
|||||
|
||||||
|
|
|
||||||
|
امروز پنج روز از محاکمه مايکل جکسون در دادگاه سانتا ماريا در کاليفرنيا می گذره. مايکل جکسون به اتهام آزار جنسی بچه ها به اين دادگاه احضار شده و از لحظه ای که اين جريان شروع شد، اخبارش لحظه به لحظه در روزنامه ها، اخبار و وب سايت های مختلف منعکس شده.
خلاصه انقدر ماجرای دادگاه سلطان پاپ سر و صدا کرده که در ايران هم يک سری از جوونای طرفدارش غيرتی شدن. مايکل جکسون متهم است که دو سال پيش يک پسر بچه سيزده ساله رو فريب داده تا با اون همبستر بشه. اما داخل ساختمان دادگاه چی ميگذره؟ قاضی "رادنی ملويل" با قرائت اتهامات مايکل جکسون دادگاه رو شروع کرد و متقابلا وکلای مدافع، خانواده شاکی رو متهم به باجگيری از مايکل جکسون کردن.
دادستان به هيات منصفه توضيح داد که دنيای مايکل جکسون از پارسال يعنی زمان پخش يک فيلم مستند درباره زندگی او، زير و رو شد. در اين فيلم مايکل جکسون می گه من عاشق بچه هام و حتی اقرار می کنه که بارها با بچه ها روی يک تخت خوابيده. مايکل می گه از نظر اون اشکالی نداره که مردی به سن او با بچه های غريبه روی يک تخت بخوابن. سازنده اين فيلم، مارتين بشير خبرنگار بريتانيايی، روز چهارشنبه برای شهادت به دادگاه احضار شد اما به هيچ سوالی پاسخ نداد و گفت فيلم من گويای همه چيز هست. اما اون طرف دنيا در ايران طرفدارهای مايکل جکسون بيکار ننشستن و همين دو سه روز پيش حدود ۶۰ نفرشون، پلاکارد به دست رفتن تو خيابون تا حمايت خودشونو اعلام کنن.
حميد يکی از طرفدارای پروپا قرص مايکل که خودش در اين تظاهرات شرکت کرده و يک سايت هم در اين رابطه به راه انداخته گفت تظاهر کنندگان از بابل، اهواز، اصفهان، شيراز و غيره در تهران جمع شده بودن و با شعار دادن از مايکل جکسون حمايت می کردن. اما در حاليکه حميد و بقيه طرفدارای مايکل جکسون حمايت بی دريغشون رو نشون ميدن، دادستان هم مدارکی رو به دادگاه ارائه داده مبنی بر اينکه مايکل صدها مجله سکسی به بچه هايی که به خونش دعوت می کرده نشون می داده. تا جايی که حتی اثر انگشت اونها روی اين مجله ها پيدا شده.
دادستان همچنين از قول اون پسر بچه شاکی تعريف می کنه که چطور مايکل جکسون اون رو روی تخت خودش در نورلند مورد تجاوز جنسی قرارداده. به هر حال اين پرونده وحشتناک تا به حال ۱۵۰۰ خبرنگار رو به سانتا باربرای کاليفرنيا کشونده و يک جوری زندگی مردم اونجا رو هم به ريخته. بيرون دادگاه شده پر از دکه های اغذيه فروشی و نوشابه فروشی. تمام کازينو ها و هتل ها پر شدن از مردمی که برای تماشای اين سيرک به اونجا اومدن. به نظر گری کل من يکی از همين خبرنگارايی که رفتن سانتا باربارا پوشش ديوانه وار خبری اين پرونده همه چيز رو در اين شهر مختل کرده.
|
|||||||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
با هم . . .
یک سال پیش بود .... آن اتفاق سرد.... آن بلای زمینی و ... آن کاووس وحشتناک گذشت .... یک سال ... از لرزش تمام دلهای ایرانیان که نه ریزش تمام دلهای جهانیان یک سال ... گذشت از گریه ایران آن گاه که زمین به پا خواست
یاد تمامی قربانیان زلزله ی دلخراش بم گرامی و روحشان شاد باد و از درگاه خداوند برای تمامی بازماندگان صبر و بردباری بر این مصیبت و برای خود عبرت ( برای جلوگیری از این مصیبت ) را خواستاریم ***
امروز می خوام از یک زاویه ی دیگه به این مسئله نگاه کنیم متن زیر رو بر اساس نوشته ای از کیوان احتیاط کار ( نویسنده و روزنامه نگار ) نوشتم.
بم را به خاطر دارید؟؟ یادتان هست چه شتابی برای کمک رسانی بود؟ حیف هر وقت به آن روزها و امروز فکر می کنم از دست دادن فرصت ها را بیشتر می فهمم. حادثه ای پیش آمده و کاری از دست کسی ساخته نبود. چه قیل وقالی بود آن روزها !! بمی ها همه زمستان را گرم بودند از داغداری و حال در این سرما با داغ عزیزانشان خود را گرم می کنند . بیش از سه هزار کودک بی سر پرست!! آن ها را دست چه کسانی سپرده ایم؟؟ برای دو هزار زن بی سرپرست چه تدبیری اندیشیده ایم ؟؟ گر چه من با اصل این مفهوم همسو نیستم یعنی چه زن بی سرپر ست؟؟ آیا مگر کسی آماری از مردان بی سرپرست در دست دارد؟ مشکل بم فقط خانه سازی و توزیع ارزاق نیست این مردم تازه چشم باز کرده اند تا به حال که نقش اول نمایش بودند.در کوران فاجعه وقتی آمار ارسال کمک های نقدی وجنسی را می شنیدم ته دلم میگفتم حق ان هاست باید شهری زیبا و خاطره انگیز بر پا شود تا یادآور یک شهرباستانی و نجیب باشد ولی انگار ریاضی من خیلی ضعیف است آخر هر جور ضرب تقسیم میکنم تنها کمکهای خارجی برای این منظور کا فی به نظر میرسید .البته من فقط ضرب کردم وتقسیم را محاسبه نکردم .در خبرها خواندم تازه آقایان به این نتیجه رسیده اند که چند ساختمان برای نگهداری بچه ها بسازند ...چرا باید این همه تاخیر داشته باشیم؟؟ نه به آن دستپاچگی کلنگ پنج هزار خانه را به زمین بزنیم که هنوز شورای شهر بررسی می کند محل مناسب احداث شهر جدید را بیابد و نه این فراموشی...... خدا را شکر که بمی ها آن روزها برق نداشتند که ببینند این صدا و سیما از این آب گل آ لود چه ماهی هایی می گیرد. خدا برای آقایان ساخته بود روز وشب فقط ویژه برنامه وجنگ و مسابقه با حضور چهره ها برای جمع آوری کمک از (((مردم))) برای (((مردم))) مصیبت دیده ی بم ( بیاید کمک کنید چشم آنها به دستان پر توان شماست ... و دهها تعبیر تحقیر آمیز دیگر) مگر خارجی ها این گونه عمل کردند ؟؟ می دیدید با چه نظم و آراستگی سرشان به کار بود؟ بی هیچ حاشیه و منتی ؟ و چه افسوس می خورند که می توانستند بهتر از این موثر باشند اگر وقتها هدر نمی رفتند؟ راستی آنها چه طور نظم و برنامه ریزی را آموخته اند ؟؟ ژنتیکی که نیست تازه اگر هم که باشد ژن ما که قویتراست؟!!! ...................... باید در کنار مسوولین اجرایی چند تن برنامه ریز هوشمند هم حضورداشته باشند وحقوق بالایی هم بگیرند وبدون منت وظیفه داشته باشند که برنامه ریزی کنند. آری... اگر احساس ضعف می کنیم چه اشکالی دارد مربی خارجی استخدام کنیم؟ حداقل این است که آنها را می شود نقد کرد . تعارف به کنار یا بلد هستیم که حکایت این چنین نیست ویا باید بلد شویم چه عیبی دارد؟ می دانم در دل می گویی بیش از دوهزار سال پیش مردم دیگر نقاط جهان را درس نظم و برنامه ریزی می دادیم . درست اما حالا همین است که هستیم واگر هم بخواهیم به دنبال مقصر بگردیم بیشتر از این عقب می مانیم ... . من هرگز خواهان تمدن غرب نبودم و بر این باورم که در مزارع و باغات بسیار زنده تر خوش تر می زیستیم تا این تمدن نصفه ونیمه شتر سواری دولا دولا... تمدن همان بود که ساسانیان داشتندهمان که کورش داشت تمدن واقعی همان بودکه بر روی زمین کار می کردیم و درو می کردیم وقتی متمدن بودیم که به تولید خودمان میبالیدیم.. آری ..... تمدن ....... و حال دیگر کار از کار گذشته و تا پیشانی در گرداب تمدن غرب فرو رفته ایم پس تا فرصت هست باید آموزش ببینیم وخیال نکنیم همه چیز را فوت آبیم. حالا دیگر آنقدر باید بیدار شده باشیم که اجازه ندهیم مشاور خارجی بشود قیم و بهره برداری شخصی بکند. باید از دانش و تجربه آن ها سود ببریم .باید یاد بگیریم چگونه می شود تملق نگفت ؟ چه طور می شود از دروغ فاصله گرفت ؟ چه طور می شود از حداقل امکانات حداکثر استفاده را کرد؟ کاری که این ژاپنی ها کردند. مگر چی از خودشان داشتند مگر ژاپنی ها برق را اختراع کردند و یا تلفن را وشاید قبل از رازی خودمان الکل را آنها اختراع کرده بودند وشاید بزرگترین زخایر نفتی و گازی را دارند ......... نه...... تاریخ وگذشته افتخارآفرین آنها فقط سامورایی ها و وحشی گریهای آنان است و بارز ترین ویژگی سرزمینشان زلزله خیز بودن آن است . نه قصد توهین به هیچ قوم و نژادی را ندارم ، فقط برای خودمان متاسفم ..... آنجا نزدیک به 8 ریشتر زلزله می آید وفقط یک کشته می دهد(ان یکی هم لابد پیرزنی بوده که دنبال بهانه ای برای مردن میگشته است) ولی اینجا 6 ریشتر چهل هزار کشته.............................. چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه دوستان حال ما حتی نمی توانیم یک ماشین ژاپنی یااروپایی را منتاژ کنیم در حالی که هم استعداد های علمی و هم نیروی انسانی مشتاق به کار و هم امکانات و منابع طبیعی بسیار داریم . فقط مشکل عدم برنامه ریزی مدیریت و صداقت مسئولان کشوری است. از هم اکنون مبارزه ی خود را آغاز کنیم زیرا برنامه ریزان آینده ما جوانان امروز هستیم.
با هم و دست در دست هم نه دست بر دست هم***دوباره می سازمت وطن اگر چه با خشت ِ جان خویشستون به سقف تو می زنم اگر چه با استخوان خویش*//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
یا ضامن آهو
به وسیله ی یکی از دوستام با اون آشنا شده بودم . رضا رو می گم . یه جوون بیست و سه ساله که البته چهرش و حرکات و رفتارش بیشتر از اینها نشون میداد . خیلی مودب بود و همیشه سعی میکرد لفظ قلم صحبت کنه . با ظاهری خیلی ساده و بی آلایش . سال آخر دانشگاه بود ، و تو رشته کامپیوتر (سخت افزار) درس می خوند .تو دانشگاهشون شاگرد اول بود . درسش به حدی خوب بود که کلاس های حل تمرین بعضی از دروس دانشگاهشون رو استادهای دروسشون به اون واگذار کردند. همین مسئله باعث شده بود که سایر دانشجوها ارتباط نزدیکی با رضا داشته باشند و اغلب هم به خونشون رفت و آمد داشته باشند . کمتر کسی بود که با رضا آشنا باشه ولی در مورد معلومات ، رفتار و منش کم نظیر رضا این طرف و اون طرف صحبت نکنه البته بعضی ها هم از این موضوع تعجب کرده بودند که با این که خانواده ی رضا وضیعت مالی خوبی نداشتند ، چه طور رضا اینقدر تونسته بود تو برنامه هاش موفق باشه . رضا تک فرزند خوانودشون بود البته تک فرزند خانوادشون شده بود ، پدر و مادرش قبل از اون داغ از دست دادن پسرشون رو تو جبهه های جنگ دیده بودن پسری که بهای خون اون رو برای دفاع از وطن داده پرداخته بودن ... آشنایی من با رضا همونطور که گفتم فقط از طریق یکی از دوستانم که با رضا هم دوست بود صورت گرفت و غیر از این ما هیچ نقطه مشترک دیگه ای با هم نداشتیم . . . ولی چیزی که من رو علاقه مند کرد که با اون در ارتباط باشم ( هرچند اندک) این بود که درشخصیت رضا چیزهایی رو پیدا کردم که تو جوونهای امروزی خیلی کم میشه پیداشون کرد. به هر حال من رضا رو همیشه به عنوان یک پسر نمونه مد نظر داشتم . . . تا این که همین هفته ی پیش بود .... بله هفته پیش بود که دوستم رو تو دانشگاه دیدم ... دیدم که بر خلاف معمول خیلی ناراحت و پریشونه . ازش پرسیدم که چی شده ؟ و جوابم رو داد که : ( رضا رو یادت می آد .... همون دوستم که سال آخر کامپیوتر بود و تو ، چند بار ... ؟ ) حرفش رو قطع کردم و با نگرانی ازش پرسیدم ( خب آره ! . .. طوری شده ؟؟؟!! ) ( _ طوری که نه .. . یعنی آره .... اون الان تو بیمارستانه و تو حالت کماست ... قاصدک .... رضا داره میمیره ) خشکم زده بود ... اصلا باورم نمی شد که چی شنیدم دوباره پرسیدم ( شوخی نکن .... تو که همین دیروز در موردش صحبت می کردی و می گفتی که قراره شنبه رضا پروژت رو واست کامل کنه و بهت تحویل بده ) (_ درسته همین دیروز بود ... و همین امروز بود که با اون تلفنی صحبت میکردم ولی چند ساعت پیش به من خبر دادن که رضا تصادف کرده و تو بیهوشی ، میگن ضربه ی مغزی شده و . . . ) با توجه به شناختی که از دوستم داشتم میدونستم که شوخی نمی کنه و قضیه جدیه . . . بقیه مکالمه ی من و دوستم مهم نیست مهم این بود که رضا ... خیلی حالم گرفته شده بود ، اصلا نمی تونم وصف کنم که چه حالی شده بودم ... باز هم مثل همه مواقعی که یه جایی می مونم یا گرفتار می شم . . . به امام رضا متوسل شدم مثله همیشه. رفتم و تو همون خلوت همیشگی که از اون جاست که قاصدک خبر ها و آرزوها ، امید ها و دعا هاش رو به امام رضا میگه تا شاید واسته ای بشه و ضامن قاصدک بشه پیش خدای بزرگ ، آخه امام رضا پارتی قاصدکه. یادمه خیلی وقت پیشا بود که خانمی از اقوام خیلی دورمون از تهران اومدند مشهد با این که آنچنان اعتقادی به امام رضا و سایر ائمه نداشتن اومدند و از امام رضا خواستن تا شفا شون بده ، امام رضا هم جوابشون رو داد ، و اون خانم بینایی خودش رو بدست آورد و بعد از اون برای همیشه از تهران اومدند و مشهد زندگی کردند ، خودم با همین دو تا چشمام دیدم پسرکی رو که قادر به راه رفتن نبود و از روستا روی صندلی چرخدار اومده بود مشهد و با نظر امام رضا رو پاهای خودش ایستاد و با دو تا پای خودش برگشت به روستاشون.... اما نمی دونم چرا با این همه این بار هم همه اینها رو از یاد برده بودم . به هر حال باز هم رفتم سراغش تا واسم پارتی بازی کنه... گفتم : ( آقا جون سلام ، می دونم که این روزها سرتون شلوغه ولی لطفا یه نگاهی به این قاصدک کوچولوی خودتون بکنید این دفعه با دفعه های قبل خیلی فرق داره . من این دفعه نیومدم مثل دوران بچگی هام که دبستان می رفتم، دعا کنم که یه کاری بکنید که فردا یه عالمه برف بیاد تا مدرسه ها تعطیل بشه ، نیومدم مثه ترم قبل دعا کنم که یه کاری کنید که بتونم درس " موازنه " رو پاس کنم و یا مثه . . . البته لطف شما همیشه شامل حال من شده هیچ وقت یادم نمیره که . . . ولی این دفعه واسه خودم دعا نمی کنم ، این دفعه اومدم که ازتون بخوام که جون یه جوون رو نجات بدید خودتون که بهتر می دونید که اون چه جور آدمی .. . . ، اصلا چرا خدا دست می ذاره رو این جور جوونا ، این همه جوون آس وپاس سر کوچه و خیابونا هست حالا چرا همین یکی ، مگه نمی دونید که تنها بچه ی خانوادشونه ، فکر مادرش رو کردید ، مطمئنم که روی من رو زمین نمی زنید ...، بله اشتباه کردم نباید در مورد جوون های آس وپاس سر کوچه ها همچین دعا یی رو میکردم ولی آخه رضا و پدر و مادرش غیر تو کسی رو ندارن ، تو هیچ بیمارستانی هم آشنا ندارن ، می دونم که روی من رو زمین نمی زنید و نه به خاطر من بلکه بخاطر خود رضا که هم نام شما هم هست اون رو نجاتش میدید تا زنده بمونه از شما آقا جون به ما خیلی رسیده .....) چند روز گذشت ولی رضا هم چنان تو حالت کما بود... تا این که یه روز دوستم زنگ زد و گفت .... رضا به هوش اومده ..... خیلی خوشحال شدم و با خودم فکر کردم که دعام چه زود مستجاب شد .... ولی دوستم ادامه داد که رضا به هوش اومده ولی هیچ احساسی نداره .... هیچ کس رو نمی شناسه و حافظه اش رو به کلی از دست داده ، هیچ کدوم از اعضای بدنش رو قادر نیست حرکت بده و... یعنی رضا ی ما اون پسر نمونه ای که ما همیشه می شناختیمش تبدیل شده به یه موجودی که فقط و فقط نفس می کشه . .. دکترا گفتن که از همین می ترسیدند که به هوش اومدن رضا به این صورت باشه و تا آخر عمرش به خاطر جابجایی مهره های ستون فقراتش معلول بشه که متاسفانه این طور شده ولی گفتن که باید امیدتون به خدا باشه و . . . باز هم حرفهای دوستم برام بی اهمیت شد و ... رفتم دوباره سراغ امام رضا ، این بار دیگه هیچ امیدی نداشتم ، آخه بد جوری ضایع شده بودم فقط خواستم یه جورایی ازش شکایت کنم ، آخه خودم رو طلب کار می دونستم......... ( _ باشه ... ولی این رسمش نبود ... فکر کردید که کارتون خیلی درسته ؟؟ ... تقصیر منه که فکر کردم شما همون قدر که برای یه آهو ارزش قائلید واسه یه انسان ، واسه یه جوون با هزار امید و آرزو هم ارزش قائل هستید ولی مثل این که در اشتباه بودم .... درسته من گفتم نگذار بمیره ... اما نه این جوری.... این خونواده چند بار باید داغ از دست دادن بچه هاشون رو بکشند ، اون یکی پسرشون رو که در راه خدا دادن بسه شون نبود ... آخه چرا ..؟؟ حالا فکر مادرش رو کردید اون که از اون یکی پسرش و حالا این هم از این یکی که باید تا آخر عمر تر وخشکش کنه ... حداقل به من بگو چه حکمتی تو کاره تا حداقل ما هم بدونیم ...... باشه.... شما می تونید هر کاری بکنید ولی این قرارمون نبود) بله من از امام رضا پیش خودش شکایت کردم شاید اصلا بهش شک کردم .... و یادم نبود که ...
چند روز نبودم .... پنجشنبه رسیدم خونه ... اولین کاری که کردم با دوستم تماس گرفتم خودم رو برای شنیدن هر خبری آماده کرده بودم دوستم در جواب این سئوال که از رضا چه خبر با خنده جواب داد (_ بابا کجایی تو قاصدک رضا حالش خوبه خوب شده الان هم شازده مرخص شدن و تو خونشونند...... با تعجب گفتم ( مرخص شده ؟؟!! چه طور ممکنه ...) ( _ حالا که شده .... دکتر ها هم تعجب کردند ..... از همون دوشنبه که تو رفتی روز به روز حالش بهتر شد اول حواسش اومد سر جاش و بعد هم تونست اعضای بدنش رو حرکات بده .... تا این که همین امروز مرخصش کردند رفت البته هر چند می تونست که رو پاهاش بایسته ولی دکتر توصیه کردند که تا یه مدت با ویلچر حرکت کنه تا کاملا خطر رفع بشه...) نمی دونید چه احساسی داشتم ، من که هیچ وقت آدم احساساتی نبودم اشک تو چشمام جمع شده بود ، نمی دونم چرا ، اشک شوق و خوشحالی بود از خوب شدن رضا ، یا از روی خجالت بود از امام رضا من اونقدر پیش امام رضا شرمنده بودم که دیگه روم نشد باهاش صحبت فقط این رو میگم که باز هم مثله این که تو یه امتحان دیگه رد شدم
<><><><><><><><><><><><><><><><<><><><><><><>><><> هرچند که کمی دیر شده ولی خب این چند روز نبودم راستی داستان بالا کاملا حقیقت داره . به هر حال دوستان خوبم : ولادت با سعادت امام رضا ( که سلام و درود خدا بر او باد )مبارک باد*
یلدا
شب یلدا خانه مادر جان بوی سیب بوی آجیل بوی نارنگی نارنجی پاییز بوی تاریکی و سرما بوی شبِ بلند و ،گرم یلدا من و مادر بزرگ تنها
تنهای تنها . . . / _ قاصدک بنشین کنارم مادر وای ببین با خود چه کرده این پسر ، یخ زده است
چای دم کشیده است مادر چای داغ ، تنت را گرم می کند بریز / _مادرم خون وجودم به جوش است لبریز ، چای که هیچ مرهمی کو ؟ که یخ را در دلم آب کند ، دلم را گرم کند . . .
پی شوق فرار بخار سماور رفتم تا سقف اتاق غر غر او مرا باز گرداند حرارت و عشق به کار در دلش موج زند با جوش و خروش / انار/ قاب عکس پدر بزرگ به یادگار روی دیوار /انار/ بوی او هست هنوز در خیالم انگار چه شعاعی دارد این ، همان گردش روزگار /انار/ / _قاصدک قاصدک !! / _ هان! / _ کجایی مادر؟! / _هیچ / _بردار / _چه ؟! / _انار دوست نداشتی مگر / اناری بدست می گیرم و خندم که گم شده بودم در اتاق من اناری را می کنم دانه به دل می گویم ؛ خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود ، می پرد در چشمم آب انار ؛ اشک می ریزم مادرم می خندد خب منم می خندم زندگی دانه اناری است که گر سخت بگیری آن را می ترکد،ناگاه
. . . شب یلداست خانه مادر بزرگ من و مادر جان تنها چای خوردیم روی گلستان قالی کاش می شد دسته گلی از آن باغچه را می چیدم و به پای مادرجان می ریختم اما نه گل همان خوش تر است که در بوستان ، در گلستان باشد در فرش گهگداری قدمی چند زنی در گلستان و گلی را ببویی با چشم تا بردت تا عرش گل قالی گلی ست که همیشه گل است هر چه لگدش کنی باز همان هست که هست
. . .
چه خبر است امشب خانه مادر جان همه هستند مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست و مادر بزرگ امشب هم میزبان است به او می گویم بگو از یلدا بگو از طلوع ِ صبح فردا تا صبح عقربه های ساعت راه درازی دارند آهی کشید و گفت : . . . ... نه هیچ نگفت پس هیچ نگفتم دیگر
نگذاشتم که دریای سکوت مرا در روح خودش غرق کند در غرغر آب سماور بپزد
و باز هم بوی سیب دسته سیبی دیدم همه سرخ از شادی سیبی را چنگ زدم با پنجه دل به یاد این مصراع سپهری رفتم باز تا عمق دلم رو به مادر گفتم زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست
می گوید از سیب / ؛ آری قاصدکم گاز باید زد آنهم با پوست اما امان از ، دست و دلهای کثیف دستانت را با سخاوت کن تمیز چشمانت را با گریه چهره ات را با خنده کلامت را با محبت و دلت را با عشق سیقل ده ، صاف و تمیز حال سیبت را گاز بزن با لذت آبی ِ صفا . . .
شب یلدا همه تنها من و مادر بزرگ و . . . خدا
. . .
*
سلام دوستان عزیزم شب یلدا ی همگی مبارک شب یلدا بر همه ایرانیان شیرین باد در مورد این شعر هم می دونم شاید یه جورایی باشه ولی واسه من چیزی که مهمه احساسم در مورد این شعر که دوستش دارم. خدا رحمت کنه مادر بزرگ و پدر بزرگ عزیزم رو که چند صباحی است که کوچ کردند از این دیار ، روحشون شاد و یادشون گرامی ، البته من هنوز یه مادر بزرگ وپدر بزرگ گل و مهربون دیگه هم دارم که از این بابت خدا رو همیشه شکر گزار بودم و آرزو کردم تا صد و بیست سال دیگه هم واسه ام حفظشون کنه به هر حال شب یلدا ما ایرانی ها همیشه به فکر بزرگترا مون می افتیم کاش که همیشه به فکرشون باشیم. در این شعر ( البته اگه بشه اسمش رو گذاشت شعر) ابیاتی که با رنگ آبی نوشته شدند از سهراب سپهری است ، من این طرز استفاده از اشعار بقیه رو به حساب ( تضمین ) می ذارم . جا داره از سهراب عزیز هم یادی بکنم (هر کی ندونه فکر می کنه پسر خالشم ) کسی که با تک تک اشعارش من زندگی می کنم ( به لینک سهراب سپهری در قسمت دوستان هم سری بزنید) تو این شب حافظ رو از یاد نبرید. البته این شعر حالا حالا ها ادامه داشت و خیلی طولانی تر از این بود ولی دیگه ملاحظه تون رو کردم. راستی پاییزم رفت ؛ خدفس پاییز سلام زمستون ، از بهار چه خبر؟؟؟ شب یلدای بلند ، گرم ،شیرین و سرشار از خاطراتی به یاد موندنی رو برای همه دوستان آرزو می کنم. * مرغ سحر
مرغ سحر ناله سر کن ............. داغ مرا تازه تر کن! دست طبيعت گل عمر مرا مچين بيشتر كن ، بيشتر كن ، بيشتر كن مختصر ، مختصر كن ، مختصر كن ><><><><><><><><><><><><><><><><><><> عمر حقيقت به سر شد ............ عهد و وفا بي اثر شد قول و شرافت همگي از ميانه شد پرده دلكش بزن اي يار دلنشين.......... ناله بر آر از قفس اي بلبل حزين .......... ......پر شرر شد ، پر شرر شد
*
شاعر ملک الشعرای بهار لازم به توضیح که بند دوم این تصنیف سیاسیست و خوانندگان جدیدتر هیچ گاه این قسمت رو نمی خونند ولی در اجراهای قدیمی مثل اجرای هنگامه اخوان ( اگه اشتباه نکنم1304) وجود داره. راستی شاید این طرز گفتن بدتر از نگفتن باشه ولی چون من بیست و یکم نبودم نشد مطلب بزنم و حالا که گذشته مطلب خاصی رو در نظر نگرفتم ولی " ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است" به هر حال 21 آذر ماه سالروز تولد استاد شاملو بود که جا داره تبریک بگم به دوست داران ایشون هر چند که ... استاد شاملو هم متولد آذر مثل قاصدک دیگه چی می خواهید ؟؟ این ماه آذر عجب ماه پر باری بوده نه ؟ *................................................................................................................................ گل سرخی برای محبوبم
گل سرخی برای محبوبم
« جان بلنکارد » از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت:: دختری با یک گل سرخ . از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا .. با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود .. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد . دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هشیار و درون بین وباطنی ژرف داشت. در صفحه اول «جان » توانست نام صاحب کتاب را بیابد : «دوشیزه هالیس می نل » با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند . « جان » برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد جان سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود . در طول یک سال ویک ماه پس از آن ، آن دوبه تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند . هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد . «جان » در خواست عکس کرد ولی با مخالفت «میس هالیس » رو به رو شد. به نظر هالیس اگر «جان» قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سر انجام روز بازگشت «جان » فرا رسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود : < تو مرا خواهی شناخت ، از روی رز سرخی که بر روی کلاهم خواهم داشت .> بنابر این راس ساعت 7 بعد از ظهر «جان » به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود . ادامه ماجرا را از زبان « جان » بشنوید : { زن جوانی داشت به سمت من می آمد ، زیبا رو و خوش اندام ؛ موهای طلایی اش در حلقه های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود ، چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود ،سرخی گونه هایش سرخی همان گل رزی بود که به دنبال آن بودم و لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد من بی اراده به سمت او قدم برداشتم ، کاملا بدون توجه به این که او آن نشانه از گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد . اندکی به او نزدیک شدم . بوی خوشی را استشمام کردم ، لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد ، اما به آهستگی گفت : < ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ > بی اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم . تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود . زنی حدودا چهل ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود و مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند . دختر سبز پوش از من دور می شد ؛ من احساس کردم که بر سر یک دو راهی قرار گرفته ام . از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود ، به ماندن دعوتم می کرد . او آنجا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری وگرم که از مهربانی می درخشید . دیگر به خود تردید راه ندادم . کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد ، از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود ، اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود ، دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم . به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم. من «جان بلانکرد » هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید . از ملاقات شما بسیار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت : « فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ! ! » ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما ، مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست .. او گفت که این فقط یک امتحان است ! } . . .
تحسین هوش وذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست ! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.
*
بوتیکفرمودید چی لازم داشتید ؟ یک ژاکت ! دقیقا همون جایی تشریف آوردید که باید می اومدید . همین یک ساعت پیش رنگ ها و مدل های جدیدش رسید. شانس شماست دیگه ! خوب این رنگ چطوره ؟ به چهرتون هم می آد ، به تن تان هم برازنده است . از اون رنگهایی که هیچ وقت قدیمی نمی شه . نمی پسندید ؟! البته حق دارید ، خیلی جوون پسند نیست ، یه کمی هم شما رو وارفته نشون میده . این یکی چطوره ؟ جنسش حرف نداره ! تا ده سال دیگه هم که بپوشید تکون نمی خوره ، پریروزا از مرز رد شده . بفرمایید امتحان کنید . . . خوشتون نیومد ؟ بله درسته یه کم واستون کوچیکه ، می خواهید یه سایز بزرگترش رو امتحان کنید ، نه ؟ مطمئنم که این یکی رو رد نمی کنید . مدل یقه اش رو ملاحظه کنید . از اون کار هایی که تو بازار هنوز دیده نشده . شما از اولین کسانی هستید که این رو می پوشید . بفرمایید امتحان کنید.... جانم ؟؟ گرم نیست ؟ درسته حق با شماست تو زمستون به لباس گرمتری نیاز دارید .... مخصوصا امسال فکر می کنم زمستون سردی در پیشه ... این هم از اون کارهای تکه . که فقط برای افراد خوش سلیقه ای مثل شما ! طراحی شده شما فقط پسند کنید ...
* چشم تو ...
آنقدر از مقابل چشم تو رد شدم تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم منظومه ای برابر چشمم گشوده شد آن شب که از کنار چشم تو آرام رد شدم گم بودم از نگاه تمام ستارگان تا اینکه با دو چشم سیاهت رصد شدم دیدم تو را در آینه و مثل آینه من هم دچار ِ از تو چه پنهان ، حسد شدم شاید به حکم جاذبه ، شاید به جرم عشق در عمق چشمهای تو حبس ابد شدم شاعر شدم همان که تو را خوب می سرود مثل کسی که مثل خودش می شود شدم در حیرتم چگونه ، چرا در نگاه تو دیروز خوب بودم و امروز بد شدم
شعری از محمد سلمانی *دیر رسیدیمفرشید---->>> www.fas_1353@yahoo.comبه بهانه هشتمین سالروز در گذشت زنده یاد علی حاتمی«« مثل اینکه از این سینما هم دیگر باید بروم یا به قول دیالوگ یکی از فیلمهایم « طعمه دام و صید صیاد شوم » شاید این پایان عشق است و آغاز راه ، می دانید ! اگر مرگی هم هست هیچگاه برای من چیز ترسناکی نیست . همانطور که در شاهنامه ما هم نبوده ، من در فیلمهایم مرگ را ترسیم کرده ام در « دلشدگان» ،«مادر» و ... به عبارتی مرگ را تمرین کرده ام . اما شخصیت هایم را پیش از مرگ تطهیر می کنم ، هر چند می دانم خداوند عادل است و رحمان و رحیم . ولی من که در این موارد یک آدم عامی و سنتی هستم ، یا داستانهایم را با مرگ جمع کرده ام یا بیانیه های مهم فیلمنامه هایم با مرگ به تماشاگر القا می شود . شاید هم داستان بشر در مرگ و زندگی خلاصه شود ، اما بی شک مطمئنم که مرگ پایان زندگی نیست . »» (زنده یاد علی حاتمی)
نیازی به معرفی ندارد ،کارگردانی که همه چیز در فیلم هایش ایرانی بود ؛ فیلم هایی چون ؛ «حسن کچل» ، «بابا شمل» ، «قلندر»، «خواستگار » ، « سوته دلان» ، «کمال الملک»، «حاجی واشنگتن» ، «هزار دستان» ، «دلشدگان» ، « مادر » و. . . که در همه از سنت ها ، مردی و مردانگی ، هنر ، فرهنگ و مناسبتهای ایرانی سخن گفت . هیچگاه این جمله حسرت بار اما پر احساس سوته دلان را فراموش نمی کنم که ؛ «همه ی عمر دیر رسیدیم»یادش گرامی و روانش شاد باد.*فرشید دوستدار شما نظر بدهیدپاییزانپاییزای فصل برگ ریزای آنکه بر جنازه گلهای باغ منجز گریههیچ کاری نمی کنیهر چند غیر مرگ_ که سرنوشت مشترک برگهاست _بر ساکنان باغ مقرر نمی کنیای همچو مرگ خوب و رهاننده و عزیزپاییز !گویم اگر دوستت دارم مثل بهارباور نمی کنی
از پنجره به آخرین برگ درخت سیب خیره شده ام چه استقامتی دارد با اینکه رنگی به چهره ندارد ولی هنوز پا بر جاست غار غار کلاغ ها نگاهم را به آسمان می برد ، آسمان را سیاهی گرفته ولی باز هم می گویم کلاغ بهترین ِ پرندگان است ، حداقل برتری او به طاووس این است که کلاغ ها خوش بین اند نه خود بین ، کلاغ ها جهان را سیاه نمی بینند . . . آهِ درخت سیب نگاهم را باز می گرداند به سوی خود آری ... آخرین برگ درخت هم دیگر تاب نیاورده است درخت سیب دیگر کاملا عریان است شرم دارم که به تن او نگاه کنم دیگر هیچ برگی ندارد ای کاش برگ به برگ او را در تابستان خوانده بودم و برگ سیاه بخت که به دیگر برگهای خشک و مرده ی زیر درخت سیب می پیوندد پس چرا این چنین شادمان است؟! رقص کنان به نرمی و آهستگی به کام مرگ می رود |
||
|
|
|
|
|
سرخپوستی به تنهایی مشغول گردش در جنگل بود که تخم عقابی پیدا کرد .او با این تصور که آن تخم به مرغهای وحشی تعلق دارد آن را در آشیانه یک مرغ وحشی قرار داد. جوجه پس از چندی به دنیا آمد . در حالی که اطرافش تعدادی جوجه مرغ می دید ، مرغ هایی که جیک جیک میکردند و عین مرغ دانه و ارزن برمی داشتند. روزی در هنگام بهار پرنده ی جوان با صحنه بسیار زیبایی روبرو شد . پرنده ای عظیم در آسمان مشغول پرواز بود و در ارتفاع بسیار بالا با زیبایی و وقار و متانتی فوق العاده زیاد پهنه آسمان را به خود اختصاص داده بود . جوجه عقاب که در میان مرغهای وحشی بزرگ می شد پرسید « این پرنده چه نام دارد ؟!! » به او پاسخ داده شد : « نام او عقاب است ! او زیباترین پرنده از میان تمام پرندگان است ...! » عقاب کوچک قصه ی ما به این فکر کرد که پرواز با این همه وقار و متانت در آسمان پهناور به راستی که چه امتیاز بزرگی محسوب میشود. اما از آنجایی که تصور می کرد هرگز نخواهد توانست به یک « عقاب » مبدل شود ، پرنده جوان رویای خود را به فراموشی سپرد . او تمام عمرش را با این فکر که فقط یک مرغ وحشی است سپری کرد و سر انجام با همین فکر نیز از دنیا رفت. *** تو این داستان باید «عقاب» رو دارای قابلیتهای منحصر بفردی بدونیم که همگی از کمال حکایت می کنند.چه نسلهای بی شماری که به این« جوجه عقاب» شباهت دارند و از استعداد های ناشناخته ای در وجودشون بهرمندند و از ذوق و هنر و مهارتهای فراوان برخوردارند اما خودشون بی خبرند !! ... قابلیتهایی که جامعه بشری می تونه از اونها استفاده کنه و به اونها اجازه بده که آرزوهای قلبی خودشون را تحقق بخشند ! متاسفانه اونا تو « آشیانه هایی » به دنیا اومدند که هیچ شخصیت بزرگی در پیش خودشون نداشتند تا از اونا تقلید کنند . دوستی داشتم ( و دارم ) که بعد از چند وقت همنشینی با اون متوجه شدم که استعداد فوق العاده ای در ضمینه ی موسیقی داره ... وقتی از اون دعوت کردم که اون هم شروع کنه حداقل به یاد گیری نواختن یه ساز... به من گفت : ( نه بابا ما رو چه به این کارها ... اصلا تو خانواده ی ما سابقه نداشته ... فکر نمی کنم اعضای خونوادمون بپذیرند. به پدرم چی بگم ؟...) برام واقعا جای تعجب داشت که چرا باید یه جوون با اون همه استعداد ، با اون قدرت مثال زدنی از این مسائل واهمه داشته باشه . چرا باید از این که میتونیم آغازگر یه سبک نوع باشیم بترسیم. چرا باید همیشه منتظر این بنشینیم که یه نفر قبل از ما شروع کنه ؟! ... *
یک نفس میزان خود شو تا شوی موزون خویش (حضرت مولانا جلاالدین بلخی خراسانی)
* |
||
|
|
|
|
آهای آهای !! خبر خبر !! ...بهار در راه است ...سبز باید شد... سبز
زمستان پیر هنوز بر دامن تپه نشسته بود و کوله بارش را می بست که اولین نسیم بهار از راه رسید و آسمان سینه ی مهربان خود را برای پرواز اولین پرستوها آراست. دانه ی کوچک با خمیازه ای کوتاه چشم خود را باز کرد ، و به دشتی که هنوز خاکستری بود نگریست ، و از قاصدک که بی قرار و شتابان سوار بر نسیم می گذشت ، تا آمدن بهاران را به تمامی اهالی دشت کناره ی رود مژده دهد ، پرسید : « چه اتفاقی افتاده است ؟» قاصدک در گوشش نجوا کرد : « بهار در راه است ، سبز باید شد .»
* سبز باید شد ... نام داستانیست نوشته ی خانم دکتر مینو مروارید... که در کتابی با همین نام از ایشون به چاپ رسیده . البته بعید می دونم که شما با خانم مراورید آشنایی داشته باشید ، خوب طبیعی هم هست ، چون ایشون یه نویسنده ی حرفه ای نیستند و شغل اصلی ایشون پزشکی و فقط گاهی به خاطر علاقه ای که به نویسندگی دارند ، دستی به قلم می برند ، من هم به لطف همشهری بودن و آشنایی خانوادگی که با ایشون داشتیم ؛ با ایشون و کتابهاشون آشنا شدم...و از این بابت خیلی خوشحالم چون به نظر من قلم معجزه آسایی دارند... اما سبز باید شد رو باید داستان تولد و آغاز زندگی انسان و حرکت در جهت رسیدن به کمال دونست... قصه ی قدیمی بودن یا نبودن و اون مسئله ی حل نشدنی ... حکایت به آینه رسیدن و شناختن خود ... تو این دوره زمونه خود بودن هنر از یاد رفته ای شده و چقدر غم انگیزه که ما زیر نقابی سنگین و پوسته های مجازی ، روزهای شگفت انگیز زندگی مون رو تباه میکنیم. اما یه روز ؛ موقع خوندن یه کتاب ، یا وقتی در حال قدم زدن در آغوش طبیعتی ، و یا یک حادثه ناگوار ، باعث میشه که آدم یاد خودش بیافته ، می بینه دلش چقدر واسه خودش تنگ شده ... خود ِ خودش . برای اون چیزی که واقعا هست ...جدا از همه ی تشریفات و باید ها و نبایدها . راستی ما هر کدوممون خودمون رو کجا گم کردیم؟ چند وقت پیش بود؟ چند ساله بودیم؟ ... به گفته ی ویراستار این کتاب : ((این کتاب برای جوانتر هاست ، شاید آنرا که بخوانند عهد کنند تا خود خود باشند ،این پیمان بزرگی است با خویشتن.)) و دکتر مروارید نویسنده ی این کتاب در مورد این داستان توضیح داده که : ((من این داستان را برای بچه ها نوشتم ، برای آنها که با دختر بهار بیگانه نیستند و لطافت وجودشان ، یادآور نرمای دستان اوست ، آنگاه که از سر مهر به دشتها بذر می پاشد .بچه ها خوب میدانند که خود بودن زیباترین است. و اما بزرگتر ها که هر یک به درون خود کودکی را می شناسند سرشار از پاکی . امید که با خواندن این داستان در باغ خاطرشان درخت هستی به بار نشیند و آنها دیگر بار ضربان قلب او را به گوش جان بشنوند و منزلت روح آفرینشگر طبیعت را گرامی بدارند. باشد که همه تلاش کنند آن باشند که در جوهر وجود خود هستند، مباد که از زیبایی زمین چیزی کم شود.)) مسیح (ع) میفرماید ... تا کودک نشوید نمی توانید وارد ملکوت الهی شوید ... کودک شدن یعنی چی ؟؟. میگن کودکان معصومند ، چون هنوز باورها و اندیشه های غلط و ناروا تو ذهن و روحشون نفوذ نکرده ...کودک شدن یعنی خالی شدن از تمام افکار نا صوابی که مثه بندهایی محکم ما رو احاطه کردند و فرصت زندگی واقعی رو از ما گرفتند ... زندگی ما واقعی نیست ...جون که هیچ کدوم از اعمال و گفتار و تصمیماتمون از خودمون نیست... زندگی ما وبلاگیست (دستنوشته ایست ) که هر چند به ظاهر توسط ما نوشته می شود ، اما نقل قولهای دیگران است.البته من پیش از این هم به موضوعاتی مشابه این قضیه اشاره کردم ولی به خاطر اهمیتی که این موضوع داره ... احساس کردم رسیدن بهار بتونه بهانه ی خوبی باشه که ما یه خونه تکونیه درست و حسابی بکنیم ... اول از همه این نقاب رو از صورتمون برداریم تا خودمون به جای خودمون حرف بزنیم ، بخندیم و نفس بکشیم... بگذریم ...وای خدا چقدر نوشتم ... آدم که دیر به دیر آپ کنه همین میشه دیگه ... به هر حال در زیر قسمت اول داستان " سبز باید شد " رو (با کمی تغییرات که خودم دادم) براتون می نویسم... قسمت دومش هم هفته ی دیگه می نویسم ( البته این به این معنی نیست که تا هفته ی دیگه آپ نمی کنم) ... به یک بار خوندنش می ارزه ...پشیمون نمیشید...
*** دانه ی کوچک که هنوز بدرستی از خواب زمستانی بیدار نشده بود خمیازه ی خویش را نا تمام رها کرد و با تعجب گفت : « سبز باید شد ؟ ... اما ... » اما صدایش به نسیم نرسید . درختان زمستان زده یک یک از خواب برمی خاستند، بازوان عریان خویش را در هم فرو می بردند ، و شادی کنان آمدن بهار را می سرودند. دانه ی کوچک این بار به صدایی بلند گفت : « آهای با شما هستم ، شما که چندین بهار را پشت سر گذاشته اید ، به من بگویید چه باید کرد؟» درحتان سر خود را جنباندند و گفتند : « سبز باید شد .» و دانه تکرار کرد : « سبز باید شد . سبز ؟ ... اما ...» اما صدایش در طنین آوای بال پرستویی که خبر از آمدن بهار داشت ، گم شد. دانه ی کوچک از جویبار که حال ، شکوه زمزمه اش هر لحظه افزون می شد پرسید: « با آمدن بهار چه باید کرد؟» و رود روان و شفاف ، نغمه سر داد : « من با هر بهار دوباره آغاز می شوم ، پر بارتر و پویا تر ، و آوازم تمامی کوهساران و همه ی دشتها را پر می کند ، می پیچم و نقره فام می روم ، و دو کرانم سبز می شود... سبز. » و دانه ی کوچک تکرار کرد « سبز ... سبز باید شد .» آنگاه رو به آسمان کرد ، در آن آبی آسمان کرد ، در آن آبی وسیع ، تکه های ابر هر یک به نقشی می مانست . دانه فریاد زد : « آهای ! به من بگویید با آمدن بهار چه باید کرد ؟ » و ابر ها که شتابان می رفتند ، پاسخ دادند : « در بهاران ما به جنب و جوش می آییم ، می خروشیم تا رعد ، دل ِ آسمان را بلرزاند ، و برق ، سینه اش را بشکافد ، آنگاه باران می شویم و بر زمین می باریم تا که دامانش سبز شود ... سبز .» دانه ی کوچک سر به زیر انداخت و تکرار کرد : « سبز ...آری سبز باید شد .» آنگاه به درختان نگریست و به خارهایی که پنچه های خشک خود را از خاک به در کرده بودند و به صدایی بلند گفت: « می دانم که بهار بزودی از راه می رسد و باید که سبز شوم ، اما من می خواهم زیباترین باشم .» با طنین صدایش ، دشت به غوغا شد . درختها چنان سر به ساییدند که پنداری زیباترین هستند . جویبار به ترنمی موزون آوای خویش را تکرار کرد : « من قشنگ ترینم » و پرستوها دست از بال زدن شستند ، و دایره وار در افق سریدند ،چنانکه گویی اشرف مخلوقاتند. و ابرها در گستره ی آسمان ، شکوهمند و سر فراز ، خرامیدند ، انگار تماشایی ترینند. دانه ی کوچک حیران از چگونه سبز شدن و نگران زیبایی خویش ، سر به دامان زمین نهاد و بغض آلود گفت : « بی گمان سبز خواهم شد ، ولی آیا زیباترین خواهم بود؟» اندک زمانی سکوت بر همه جا حکمفرما شد، و سپس کلاغی که به فراز سپیداری نشسته بود به آوایی بلند گفت : « می خواهی بدانی چگونه همچون من زیباترین موجود عالم باشی؟» و دانه ی کوچک مبهوت سیاهی پر های کلاغ ، او را که حال به کنار جویبار آمده بود می نگریست و حرکتش را می پایید که نه جهیدن بود و نه راه رفتن ، و بی اختیار گفت :«نه ، تو نمی توانی زیباترین باشی » با شنیدن این سخن ، کلاغ بر جای خود ایستاد ، ابرها بر سینه ی آسمان میخکوب شدند و درختان بی حرکت ، همچون مجسمه هایی خشک و بی جان . جویباران دست از نغمه سرایی شستند، و دیگر بار همه جا در سکوت فرو رفت ، انگار زمستان بازگشته بود. پس از گذشت لحظاتی سنگین ، باز هم این کلاغ بود که سکوت را شکست و گفت :« بی هیچ تردیدی ، من قشنگ ترین موجود روی زمینم ، می دانی چرا ؟ چون خودم هستم ، یک کلاغ پر سیاه و با شکوه . و تو نیز اگر می خواهی زیباترین باشی ، تنها خود باش.» دانه ی کوچک به حیرت گفت : « خودم ؟... ولی من نمی دانم چه هستم .» کلاغ دیگر بار منقار به تکرار حرف خود باز کرد : « سبز شو و خود باش. که این یگانه راز زیبای ست » دانه ی کوچک سر بر زمین نهاد و اندوهگین گفت : « ای مادر مهربان ! ای زمین سخاوتمند ! مرا یاری کن تا قشنگ ترین باشم . می خواهم پیچکی شوم و بازوان سبز خویش بر پیکر ستونی بپیچم و بالا روم ... بالا ... بالاتر .» درختان یک صدا فریاد برآوردند: « اگر ستون خراب شود ، به خاک خواهی افتاد .» و دانه فکر کرد چسبکی شود و بر سینه ی دیوار بالا رود . بالا ... بالاتر ... ، که ناله ی جویبار رشته ی افکارش را از هم گسیخت : « اگر دیوار فرو ریزد ، به زیر آوار مدفون خواهی شد.» دانه در فکر یک نیلوفر آبی بود تا بر سطح آرام برکه ای بیاساید که ابرها خروشیدند : « اگر برکه خشک شود به گِل خواهی نشست.» دانه گفت : « پس تاکی خواهم شد و بر داربستی تکیه خواهم زد تا خوشه های انگورم در آفتاب بدرخشند.» چلچله ها دم خویش جنباندند و گفتند : « اگر داربست بشکند و فرو پاشد ، خوشه هایت آلوده ی خاک خواهند شد .» دانه از سر نا امیدی گفت : « پس چه باید کرد ؟ مگر نه اینکه با آمدن بهار سبز باید شد؟» همه یکصدا گفتند : « آری ، سبز باید شد.» دانه دیگر بار نالید :« آه ... اما چه کنم من میخواهم زیباترین باشم ؟» کلاغ قدری جلو آمد و گفت : « برای زیبا بودن تنها سبز شدن کافی نیست ، باید خود بود.» آنگاه پر کشید و خط سیاه پروازش بر آبی سینه ی آسمان نقش بست. دانه ی کوچک در خود فرو رفته و می اندیشید: « براستی من چه هستم ؟» که ناگاه آوای نسیم برخاست ، به آهنگی دلنواز ، ابرها رقصی شگفت انگیز و شکوهمند آغاز کردند ، جویباران بی تاب شدند ، و درختان را همهمه ای غریب گرفت ؛ دختر بهار از راه رسیده بود ، بر اسبی سپید و نقره یال. ...
* |
||
|
|
|
|
|
سلامم را نگاهم را درون پر ز آهم را تمام آن چه را گفتم فدایت می کنم شاید در این واپس نفس هایم نگاهت مرهمم گردد و گرنه ای بهار من نمی خواهم به غیراز تو کسی دیوانه ام گردد دل من لاله ای زخمی است که غیر از تو نوازشگر برایش نیست درون شهر ناز دل تو تنها پادشاهی کن که قلب من به غیر از تو پریشانی نمی خواهد دل من غنچه ای زیباست که غیر ازتو بهاری را نمی خواهد اگر از پیش من رفتی فقط این را بدان ای بی وفا یارم شب تناهیی است و تنها فقط یک همصدا دارد و آن این که اگر با تو مدارا کرد به پاس! آن نگاه پر زخواهش بود وگرنه این دل رسوا به عشقت کی نیازش بود |
||
|
|
|
|
|
با سلام و درود خدمت همه عزیزان:
باز هم این جمله ی تکراری : "انگار همین دیروز بود" بله انگار همین دیروز بود ، یک ساله پیش تو یه روز مثه همین روزا ، اواخر اسفند و دم دمای عید... چه خاطراتی ... یادش بخیر ... و امسال چقدر قشنگه این زندگی باز هم در آستانه ی اومدن بهار ... خوب .... خسته نباشید....
خسته نباشید از انجام کارهای عقب مونده ی آخر سال ، خسته نباشید از خونه تکونی ها ، خسته نباشید از یک سالی که گذشت ، خسته نباشید از سی و یک میلیون و پونصد و سی و شیش هزار ثانیه ای که با هم شمردیم و رفت.... خسته نباشید از کارهایی که تو این مدت انجام دادید و ندادید ، خسته نباشید از کارهایی که دیگران تو این یه سال انجام دادند یا ندادند و شما فقط دیدید که انجام دادند یا ندادند ، خسته نباشید از حرفهایی که تو این مدت شنیدید ، از نا جوانمردی هایی که دیدید ، دروغ هایی که شنیدید ، زشتی هایی که دیدید و زیبایی هایی که ندیدید که وای چقدر خسته کننده ست زندگی اگر زیبایی ها رو آدم نبینه خسته نباشید از دیدن تکرار همیشگی قصه ها... و خونه تکونی دل از غصه ها...
واقعا ... خسته نباشید...
من که حسابی خسته شده بودم البته ... فقط یه خونه تکونی لازمه تا غبار این خستگی ها رو از دلامون پاک کنیم و دلهامون رو صیقل بدیم ... همین کافیه ، و برای یک ساله دیگه آماده شدیم ... * و اما ادامه داستان ... باز هم از شما می خوام که برای یک بار ( حتی اگه شده سر ، سری ) این داستان رو بخونید ضرر نداره.
ادامه داستان :
و دانه ی کوچک به حیرتی سخت او را می نگریست . دختر بهار را که آرام از دشت می گذشت و بذر عشق می پاشید. و چون سوار با دستی به لطافت نور او را برگرفت تا در خورجین بلورین خویش گذارد... دانه به او گفت : «... این اولین بهار منست ، با آمدن تو می دانم که باید سبز شوم ، اما ...» و سپس ساکت و خاموش بر جا ماند که بغض راه گلویش را بسته بود. دختر بهار لبخندی زد و گفت : « اما چه ؟ » و دانه که دیگر نمی توانست اشکهایش را مانع شود گفت : « اما ... اما نمی دانم که پس از رویش چه خواهم بود ، و این برای من که می خواهم زیباترین باشم دردناک است.» دختر بهار به محبت او را نگریست و گفت : « عزیز دلم ، دنیا پر از زیبایی است و زمین پر از حیوانات متفاوت ، گیاهان رنگارنگ و گوناگون و انسانهایی که هیچکدام مثل هم نیستند، اگر همیشه پاییز باشد و یا همیشه بهار ، در دنیایی که تنها یک فصل دارد ، همه چیز خیلی زود یکنواخت خواهد شد. هر موجودی در نوع خود زیباست ، زیبایی یعنی خود بودن .من تو را به دشتی پر آفتاب و زمینی حاصلخیز می سپارم و تلاش تو تنها این باشد که به قاموس خود سبز شوی .» دانه افسرده و غمگین آهی کشید و گفت : « من می ترسم ، چون براستی نمی دانم چه هستم. شاید پیچکی باشم ، حایل به یک ستون ، که چون ستون خراب شود بر خاک بیفتد. و یا چسبکی باشم ، بر سینه ی دیوار ، که اگر دیوار فرو ریزد به زیر آوار مدفون شود.ممکن است نیلوفر آبی باشم غنوده بر آرامش برکه ای خاموش که چون برکه خشک شود ، به گِل نشیند.و شاید ... » سپس لب از گفتن فرو بست و گریستن از سر گرفت دختر بهار با سر انگشت مهربان خویش ، اشکهای او را سترد و گفت: «بیهوده اشک مریز . تنها خود باش. بی هیچ نگرانی رویش آغاز کن . ستونِ دنیایی بی پیچک را هرگز بازوان سبز و زیبایی نمی آراید ، و دیوار بی چسبک همواره در حسرت سبز شدن می سوزد. زیبایی برکه ها در گشودن چشم نیلوفران بر گستره ی آنهاست ، و اگر داربستی فرو ریزد ، دانه های انگور به خاک آلوده هنوز سرشار عصاره های حیاتند. پس تنها بکوش در خاکی پر بار ، به سوی آفتاب بالنده شوی ، سبز ِ سبز.»
و او را در خورجین بلورین اسب ِ خویش نهاد و راهی دشتهای پر بار و پر آفتاب شد. دانه ی کوچک در دل خاک جای گرفت ، کوشید تنها خود باشد و سبز شود... سبز ِ سبز. و هنوز بهار به نیمه ی عمر خود نرسیده بود که سر از خاک بدر کرد و در گذر روزها ، ماهها ، فصلها و سالها به جانب خورشید بالید. تنها با این اندیشه که خود باشد. بدین سان سالها از پی هم رفتند و دانه ی کوچک بهاران زیادی را پشت سر نهاد ، تا که سر انجام درختی شد به نام بلوط ، روییده بر دشت ، استوار به ریشه های خویش، که پنجه در سینه ی خاک داشتند و هر لحظه مقاوم تر می شدند ، و مغرور به شاخه های پر بار و گشوده بر آفتاب خود که مامنی بودند برای پرندگان تا بر آن بیاسایند و نغمه سر دهند ، لانه بسازند و بیارامند.
اما بلوط هنوز دل به شک بود و با خود می گفت : « وای بر من اگر پیچیکی بودم ، یا چسبکی ...» سپس با فراغ بال خدای را سپاس می گفت که اینک درخت سترگی است ، و با غرور به دانه های خویش می نگریست که دانه ی بلوط بودند. روزگار این گونه سپری می شد و بلوط ، تسلیم هر آنچه آموخته بود ، و رها به طبیعت خویش ، در هر بهار سبز می شد، درهر تابستان به میوه می نشست ، می گذاشت تا که پاییز پیکرش را به هزار رنگ بیاراید، و زمستان چون که از راه می رسید ، او برهنه و عریان ، زیر آسمان خاکستری می نشست و قندیلهای یخ را میزبان می شد. در یکی از زمستانها ، برف و بورانی شدید ، یکی از شاخه هایش را آسیب رسانید ، نه آنچنانکه از وی جدا شود ، فقط تا بدان حد که دیگر توان سبز شدن در بهار آینده را نداشته باشد . و این برای بلوط اندوهی جانفرسا بود. نگران از منظر خویش با آن شاخه ی خشک و آویخته ، افسرده و مغموم ، درخت به انتظار بهار نشسته بود. زمستان پیر بارو بندیل خویش می بست تا که راهی شود. و باز پیام آور نسیم بود و چلچله ها ؛ این پیشقراولان موکب بهار . با آمدن بهار تمام شاخه های درخت به تمامی سبز شدند . و تنها آن شاخه ی شکسته و خشک بود که بر قامتش ، ناساز می نمود. بلوط نگران بود و پریشان ، که براستی نمی دانست چه باید کرد و چون تفکر حاصلی نداشت ، هر دم افسردگی اش افزون می شد. روزها اینگونه می گذشت ؛ تا که بهار به نیمه ی عمر خویش رسید و ساقه ی نازک پیچکی سر از خاک بر آورد و بی هیچ سخنی رویش آغاز کرد ، به جانب آفتاب . و در اندک مدتی بر ساقه اش که بر گرد شاخه ی شکسته و خشک درخت پیچیده بود ، برگهایی روییدند همه سبز . و در کوتاه زمانی پس از آن غنچه هایی چند سراپایش را پوشانیدند. شب همه شب گلهایش که نیلوفر بودند چشم خویش می گشودند و همچون چراغ در مهتاب می درخشیدند و به هر بامداد بازوانش ، تنگ تر و مهربان تر بر پیکر خشک شاخه می پیچیدند، آنچنانکه نه تنها بر قامت بلوط نشانی از ناسازی نماند ، که در تابستان در سراسر دشت ، تماشایی ترین درخت ، او بود ، به لطف حضور سبز پیچک. فصلها از پی هم رفتند تا که زمستان دیگر بار دم ِ سرد خویش در سینه گیاهان فرو دمید و افسون خواب آغاز کرد. نیلوفر خشکید و درخت برهنه و عریان ، به برف نشست و باز در زمانی که باید ، پیکهای بهاری ، بی قرار و شتابان ، از راه رسیدند، و با عبور چلچله ها دروازه های آسمان دیگر بار بر بهاران گشوده شد. پیکهای بهاری ، بی قرار و شتابان ، از راه رسیدند ، و با عبور چلچله ها دروازهای آسمان دیگر بار بر بهاران گشوده شد. بلوط پیر تازه برف از شانه های خویش تکانده بود و به زمزمه ی هر دم افزون ِ جویبار گوش می کرد که ناگهان صدایی شنید: « چه اتفاقی افتاده است؟» بلوط به دانه ای که با حیرت موکب بهار را می نگریست گفت: « بهار در راه است.» صدا دوباره در گوش بلوط نشست: « چه باید کرد؟» و او پاسخ داد : « سبز باید شد.» لحظه ای گذشت ، آنگاه ، دیگر بار صدا سکوت را شکست و گفت: « سبز باید شد ؟ اما ...» دانه ی کوچک به درخت تناور و زیبای بلوط نگریست و گفت: « اما من می خواهم زیباترین باشم » درخت دیگر بار آرام از سر ایمان گفت: « تنها بکوش در خاکی پر بار ، به سوی آفتاب ، بالنده شوی و خود باشی که هیچ چیز با شکوه تر و زیباتر از خود بودن نیست.» و صدایش از چنان ایمانی لبریز بود که همه پرسشها از ضمیر دانه رخت بر بست. آنگاه دختر بهار بر اسب نقره یال خویش از راه رسید و با دستانی به لطافت نور او را بر گرفت . دانه گفت: « این اولین بهار عمر منست ، می دانم که باید سبز شوم و می دانم که باید خود باشم.» دختر بهار خندید و صدایش نوازش و آوایی گرم بود که بر دل دانه می نشست: « و من تو را به دشتی پر آفتاب و خاکی پر بار خواهم سپرد...» زنجیر زمان ، گردونه ی سالها را یکی از پی دیگری به دنبال می کشید و با آمدن هر بهار ،دانه های بیشتری می پرسیدند: « چه باید کرد؟» و صداهای بیشتری پاسخ می گفتند : «سبز باید شد و خود باید بود.» و بلوط که دیگر به پایان راه رسیده بود و شاید حتی به آخرین بهار عمر خویش ، به پاسخ دانه هایی که می خواستند زیباترین باشند با تمام وجود و به ایمانی هر دم افزون می گفت: « خود بودن ، زیباترین است.»
|
||
|
|
|
|
|
جذابيت زيبايي نيست! روزي شيوانا همراه عده اي از شاگرادان كنار پلي ايستاده بودند و به رودخانه نگاه مي كردند . ناگهان از راه دور كالسكه اي ظاهر شدكه در آن زوجي نشسته بودند. مرد بسيار خوش هيكل و زيبا بود و برعكس زن زشت و بد ريخت ديده مي شد. اما با وجود اين مرد با نگاهي بسيار عاشقانه به زن نگاه مي كرد و تقريباً او را مي پرستيد . يكي از شاگردان طاقت نياورد و از شيوانا پرسيد: مگر اين دختر مهره مار همراه دارد كه پسر زيبا رو را اين چنين اسير خود نموده است؟! شيوانا تبسمي كرد و گفت اين دختر جذاب است جذابيت با زيبايي تفاوت دارد. جذاب بودن يعني قدرت جاذبه داشتن و چه بسيارند زيبارويانيكه قدرت دافعه شان بسيار بيشتر از نيروي جاذبه آنهاست . شما گمان مي كنيد براي خواستني بودن بايد زيبابود در حالي كه چنين نيست و آنچه باعث نزديك شدن دونفر به يكديگر مي شود ميزان جذابيت آندوست نه زيبايي . مطمئن باشيد اگر اين زن به ظاهر زشت صورت در بين هزاران دختر پري چهره قرار ميگرفت باز هم به خاطر هنر جاذبه وخصيصه هاي خواستني كه داشت باز هم مرد خوش چهره او را بر مي گزيد . جذابيت با زيبايي يكي نيست. اين را هرگز از ياد مبريد!(مجله موفقيت) |
||
|
|
|
|
|
سلام من اومدم و اينبار به بهانه دلتنگی واسه همتون!!!
سیگار میکشی و مرا دود می کنی !
طفلک دو ریه ای که تو نابود می کنی!
طفلک نگاه های قشنگی که پشت دود
با فکر های کهنه غم آلود می کنی
اصلا کجاست هوش و حواست ، برای چه _
خود را به چند خاطره محدود می کنی؟!
راه گلوی خشک خودت را برای که
با بغض های یکسره مسدود می کنی ؟
این روزها تمامی افکار خوب را
با آه های غمزده مردود می کنی
بس کن ، ببین ، ببین همه ی عمر با خودت
یک جنگ ظالمانه ی مشهود می کنی
بس کن ، تو با قیافه ی اخموی درهمت
دل را اسیر آتش نمرود می کنی
بس کن بخند ، بخت مرا بعد از این سکوت
با خنده هات طالع مسعود می کنی
این روزهای دودی ِ بی حس و حال را
سرشارِ بوی معجزه و عود می کنی
حالا برای قلب خودت هم شده مرا
یک بوسه در شرایط موجود می کنی ؟!!!
مرا به ........................................................................دوباره دغدغه اي زنگ منزلم را زدگمان كنم كه خوشيها ته دل را زدتمتم دار و ندار مرا به يغما بردكسي كه آمد و چرخي زد و دل را بردشما چه سخت دير و-زود مي فهميدقضيه ساده تر از عشق بود مي فهميد؟جنون كنار دلم بود خانه اي كم داشتجنون براي شكفتن بهانه اي كم داشتتو آمدي و دل تو بهانه دستش دادبهانه اي كه دو چشم تو قبض و بسطش دادكدام دست چرا بي هدف هلم مي دادكدام باد؟چرا هرطرف هلم ميدادمگر نه اينكه منو تو بهاي هم بوديمبهانه هاي قشنگي براي هم بوديمتو از صداي پر شاپرك دلت پر بودتو هم شبيه دلم از ترك دلت پر بودچقدر گفتمت ازخود جدا مكن منراميان زمين خورده ها رها مكن منرامرا بحال خدم وا گذاشتي رفتيميان زمين خورده ها گذاشتي رفتيمرا به حادثه هاي بزرگ بخشيديمرا به جنگل لبريز گرگ بخشيديخدا بخير كند ماه و سال عمرت رابه آسمان برساند نهال عمرت راترا چه كار به اين دل دل مقواييخرابتر شود اين منزل مقواييبهار را به كدامين بهانه بسپارمكه من سه ماه زمستان خويش را دارم ....چگونه.............چگونه عطر تو در عمق لحظهها جاري ست چگونه عكس تو در برق شيشهها پيداست چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است تو نيستي كه ببيني ، چگونه پيچيده ست طنين شعر تو در ترانة من. تو نيستي كه ببيني ، چگونه ميگردد نسيم روح تو در باغ بي جوانة من. چه نيمه شبها ، كز پارههاي ابرسپيد به روي لوح سپهر تو را ، چنان كه دلم خواسته ست ، ساختهام چه نيمه شب ها ـ وقتي كه ابر بازيگر هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير به چشم هم زدني ميان آن همه صورت ، تو را شناختهام ................................................
صد سال دیگر هم بیایی من همینم
یک دختر دیوانه ی تلخ غمینم
من هیچوقت احساس خوبت را ندیدم
بگذار این احساس بد را هم نبینم
من بارها گفتم : :بیا این دست هایم
هر چند من به گفته هایت هم ظنینم
من هی مدارا می کنم اما تو آقا...
از دیدگاه تو فقط یک نقطه چینم !
تو فکر کردی من چه هستم ؟! یک عروسک؟!
با کوک ِ : من خوبم ، خوشم ، زیباترینم ؟!
نه...! من همان بانوی اشعار تو هستم
با آن نگاه تلخ و محزون و حزینم
گاهی برایت شعر می گویم و گاهی
در آرزوی اینکه پهلویت بشینم ...
هر چند وقتی هم کنارت می نشینم
انگار زیر داغی یک ذره بینم !
تقویم سال قبل را من میبرم تا . . .
خط خوردگی های دلت را هم ببینم
خون شما بر گردن من نیست اما ...
اسمت چرا ، اینجاست ، بر روی جبینم
اینقدر ناشکری نکن من را مسوزان
من آسمانی نیستم ، اهل زمینم
آقا خدا را شکر کن دور از تو باشم
من دختری دیوانه ام ، من اینچنینم !
......................................................................................... غزلهاي خودم...................اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقتست كه هر شب به تو مي انديشم
به تو آري به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي به همان باغ بلور
به همان سايه همان وهم همان تصويري
كه سراغش ز غزلهاي خودم ميگيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم، به تكلم، به دل آرايي تو
به خموشي، به تماشا، به شكيبايي تو
به نفس هاي تو در سايه سنگين سكوت
به سخن هاي تو با لهجه شيرين سكوت
شبحي چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم كسي ورد زبانم شده است
يك نفر ساده چنان ساده كه از سادگيش
مي شود يك شبه پي برد به دلدادگيش
يك نفر سبز چنان سبز كه از سرسبزيش
مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش
در من انگار كسي در پي انكار من است
يك نفر مثل خودم عاشق ديدار من است
رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم كسي ورد زبانم شده است
آي بي رنگ تر از آينه يك لحظه بايست
راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست
اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست
پس چرا رنگ تو و آينه انقدر يكيست
حتم دارو كه تويي آن شبح آينه پوش
عاشقي جرم قشنگي است به انكار مكوش
آري آن سايه كه شب آفت جانم شده بود
آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود
اينك از پشت دل آينه پيدا شده است
و تماشاگه اين خيل تماشا شده است
عشق من آن شبح تار شبانگاه تويي
آن الفباي دبستاني دلخواه توئي
......................................................................................................................................... از من گذشت..............از من گذشت جاي توقف شتاب كرد
چشمت كه شعله وار تنم را مذاب كرد
اصلا چه فايده به تو نفرين كنم پري؟!؟
حالا كه عشق زندگي ام را خراب كرد
آن شب كه شاخه هاي گلم را كنار در
دستان بي تفاوت سردت جواب كرد
حوا شدي وفاجعه از نو...خداي من!!!
روي دو شاخه گل كه نبايد حساب كرد!
گرچه هنوز هم به سرم مي زند ولي
بايد زچشم آبي تو اجتناب كرد
كم كم همين نگاه خطرناك مي شود
بايد سرنترس تو را زير آب كرد
نه !!!!!!!.................نه ! تو از پيش من ساده نبايد بروي امشب شب يلداست...................تقديم به آنهايي كه امشب را با تنهايي مي گذرانند
امشب شب يلداست . پاييز با همه زيبايي هايش ، خدا حافظي مي كند و جايش را به زمستان پاك و سفيد مي دهد . زمستان سردي كه با وجود دلهاي گرم و با محبت ، زيبايي اش دو چندان مي شود در يك لحظه به ياد خزان عمر خود مي افتم . عمري كه بهارش را بدون هيچ لذت و خوشي به پايان رسانيد وبالاخره به خزان رسيد . خزاني كه جز حسرت روزها و فرصت هاي از دست رفته ، ثمره اي نداشت آري ... خزان عمرهم به پايان خواهد رسيد وبه زمستانش ميرسد در بهار، تنهايي ... در پاييز ، تنهايي ... در زمستان هم ، تنهايي ...سرمايش را احساس مي كنم ... برخود مي لرزم ... مي ترسم اي دل ...آيا دلي نبود كه براي تو بتپد ... آيا دلي نبود كه در انتظارت باشد ... آيا دلي نبود كه نگرانت باشد اي دل با رفتن به سوي غربت ، خيلي ها فراموشت كردند . خيلي ازآنهايي كه دوستشان داشتي و دوست داشتي دوستت بدارند . اصلا" اي دل ميدوني ... همه اش تقصير اين غربت هست ... غربت يعني مرگ تو ... يعني فراموشي ... يعني غم ... يعني رنج ... يعني هجران ... يعني تنهايي ... يعني بي كسي اي دل تنها! تنهايي ، تنها... تنها ... تنها و تنها ميماني چقدر دوست داشتم امشب كه شب يلداست ، من هم در كنار آنهايي كه دوستشان داشتم و دارم و دوستم داشتند و نمي دانم كه آ يا باز هم دوستم دارند ، بودم .آن وقت پدر بزرگ يا مادر بزرگ ميشدند، ماه شب يلدا. فرزندان و نوه ها، ستاره هايش . گرماي دلهايمان، كرسي اتاقمان . ياقوت دلهايمان، انار دانه دانه شده اش . پر باري عشق و محبت و تقسيم كردن آن بين همه، هندوانه اش . لذت در كنار هم بودن با هر مزه اي، آجيلش . مزه ي لحظه هاي خوش با هم بودن، شيريني اش . خواندن حمد وسوره، سپاسش از خداوند . بيان خيال يار و دلبر و آرزوها، فال حافظش . وفا و مهرباني و عشق، طولاني بودنش . آه كه چه شبي مي شد امشب ... ولي افسوس به ياد داشته باشيد كه يك نفر، يك گوشه ي دنيا، تو غربت در اين شب طولاني تنها نشسته و به ياد يك مشت خاطراتي كه كم رنگ شده اند ؛ افتاده وفقط مي خواهد يك برگ از حافظ را به نيت بودن در كنار ياران بخواند //////////////////////////////////////////گریه فرشیدگريه نمی کنم نروآه نمی کشم بشينحرف نمی زنم بمونبغض نمی کنم ببين...................................................................................................................................... یک محال ... آهفرشیدیک محال ... آه من ، تو ، به هم رسیدنمان ، یک محال ... آه
ما ، آن نیاز های قدیمی به بال ... آه
شک دارم این دو خط موازی به هم رسند
حتی پس گذشت فراوان سال ... آه
ما ، جمله های مضحک : « خب ، از خودت بگو » !
یا این سکوت مسخره ی پر ملال ... آه
این صبر نابجای تو وقتی گرفته ام :
یعنی همین که هست ، تو هم بی خیال ... آه
بغضی به سرزمین دلم چنگ می زند
آن سرزمین ساکت رو به زوال ... آه
وقتی به شانه های تو می آورم پناه
آن شانه های ساکت بی حس و حال ... آه
نه ... بس نمی کنم ، دلم از دستتان پر است
باید سبک شوم ، شده با این جدال ... آه
این هم جواب اخم شما از سه ماه پیش :
من ، قطره های اشک ، ورق ، قهوه ، فال ... آه ......................................................................................................................... باز كن چشمت را ....................................................................................................................................... کدر.........رها کمی کدر شده مثل همیشه نیست
مثل ستاره های دلش رنگ شیشه نیست !
قلبش نمی زند ! به گمانم که مرده است !
این مثل قصه های خودش یک کلیشه نیست
دارد کنار پنجره هی آه می کشد
از چشمه های اشک خودش کار می کشد
با حلقه های خسته ی این دودهای داغ
بین خودش و آینه دیوار می کشد
هی میزند به این درو آن در که پا شود
از این طلسم لعنتی بد جدا شود
بود و نبود او به کسی بر نمی خورد
می خواهد از ادامه ی بودن رها شود
می ترسم از تداوم این حس که خسته است
در چشم های قهوه ایش غم نشسته است
مثل درخت خشک و اسیری و که ریشه اش
مرده ست و ساقه هاش یکا یک شکسته است
بهانه، کمی کدر شده ، نه ... عادلانه نیست !
از زندگی ، حیات ... نه اصلا نشانه نیست !
شرمنده ام ادامه ی این شعر منتفی ست
باور کنید مرده و این ها بهانه نیست ... ! ................................................................گوش کنگوش کن این غزل که می گویم
غزلی عاشقانه خواهد شد
یا اگر عاشقانه هم نشود
اعترافی زنانه خواهد شد
حس نابی که امشب از دل من
فوران میکند و می ریزد
آه...این شوق اگر که بگذارد
همه اش یک ترانه خواهد شد
آن شبی که تمام هستی من
در نگاه صمیمی ات آمیخت
به خدا فکر هم نمی کردم
که چنین جاودانه خواهد شد
فکر کردم که خط چشم سیاه
لاک و مهر نگاه خواد بود
بی خبر بودم این سیاهی چشم
یک شروع و بهانه خواهد شد
خط قرمز زدم به دور لبم
تا که مرزی میان ما باشد
و چرا زودتر نفهمیدم...
حیله ای دخترانه خواهد شد!
روزهای گذشته ی تاریک
اگر از برگ و بار من دزدید
عشق زیبا و پاک و معصومت
بر وجودم جوانه خواهد شد
آه من عاشقت شدم آقا
هی نگو کی بزرگ خواهی شد
و در این حالتی که من دارم
شعر ها کودکانه خواهد شد!
...............................................................تو تنهاسلامم را نگاهم را درون پر ز آهم را تمام آن چه را گفتم فدایت می کنم شاید در این واپس نفس هایم نگاهت مرهمم گردد و گرنه ای بهار من نمی خواهم به غیراز تو کسی دیوانه ام گردد دل من لاله ای زخمی است که غیر از تو نوازشگر برایش نیست درون شهر ناز دل تو تنها پادشاهی کن که قلب من به غیر از تو پریشانی نمی خواهد دل من غنچه ای زیباست که غیر ازتو بهاری را نمی خواهد اگر از پیش من رفتی فقط این را بدان ای بی وفا یارم شب تناهیی است و تنها فقط یک همصدا دارد و آن این که اگر با تو مدارا کرد به پاس! آن نگاه پر زخواهش بود وگرنه این دل رسوا به عشقت کی نیازش بود .....................................................................اشتباه سادهگفتي ستاره ماندنيست، ديدي ستاره هم شكست!؟ عهدي ميان ما نبود ،عهدِ نبسته هم گسست!! اين خوابِ سبز از ابتدا ، يك اشتباه ساده بود يك اشتباه ساده كه ، آخر مرا در هم شكست از دست زخم روزگار، به غم نشسته بود دل به غم نشسته بود ، باز ، ديدي كه در خون هم نشست گفتم چه غم از حادثه ، وقتي تويي سد ، سيل را ديدي خيالي خام بود ، ديدي كه اين سد هم شكست گفتي كه: « چشم از من بدار، لايق نئي اينجا ، برو اين دل نه جاي هر كسي ، نه جاي تو ،تو، توي پست » گفتي :« تو را تقصير نيست ، نتوانمت در دل نشاند» اين آخرين حرف تو بود ، حرفي كه بنيانم گسست آري! بلور عاطفه ، با سنگِ بي مهري شكست اين دل شكسته بود ، باز ، يكبار ديگر هم شكست يادي كن از تنهائي ام ، زين صيد مانده در قفس آه اي خداي هرچه بود ، آه اي خداي هرچه هست ////////////////////////////////////////یاد دارییاد داری نسنجیده جوابم کردی قصه غربت خود گفتی و خوابم کردی تا که قلبم به هوای دل تو پر میزد شمع سوزان شدی ای اشک ، کبابم کردی حال دیگر سخن عشق و وفا کودکی است که به صجرای دلم تشنه ، سرابم کردی من برای تو گند کار شدم بی انصاف مست عشق بودم و تو مست شرابم کردی گرچه من عشق تو را شهره شهری کردم تو به انگ بی وفایی ناشنوایم کردی لیک دیگر نشوم شوی تو ای شهره شهر خلق داند که تو در عشق خوابم کردی ///////////////////////////////////////تو رو از .....تو رو از خوبي حرفات شناختم تو هر جا با من و از من جدايي تو شبهاي قشنگ و پر ستاره تو تنها ياور شبگرديامي هنوزم تو شبام هيچكي نبوده تا مثل تو برام آواز بخونه منو كه با همه رنگا غريبم دليل بوندن عمرش بدونه تو رو از آفتاب مهرباني تو رو با رنگ سبز بيريايي تو رو آبي مث يك دشت دريا به هر جا دارمت حتي تو رؤيا تو نتهاي ظريف پر طنيني تو آواي غريب ساز سبزم توي غربت شبهاي جدايي هنوز با ياد چشمات مينوازم دلم ميخواست توي تنهايي تو منم سهم كوچيكي داشته باشم برات از آشناييها بخونم توي دنيا تو رو دوست داشته باشم ولي سيل نگاه بي ترحم منو از زنده بودن نادمم كرد براي يه گناه بچگونه توي معصوميت تيربارونم كرد خيال كردي كه از من دل بريدي منم دل كندم و بي تو ميمونم؟ ولي اينو بدون تا لحظهي مرگ واست شعراي عشقم رو ميخونم برات ميگم عزيزي، هر جا باشي اگه حتي ديگه با من نباشي اگه حتي توي ذهنت شكوندي به هر جاش بوده از من يك نشوني با هر كس كه با دست مهربونت ميشه بانوي قلب پر غرورت با هر كس توي شهر بينشونت ميشه خورشيد وقتاي غروبت با هر كس هستيو هر جا كه هستي ولي اينو بدون ما رو شكستي ميشد ما هم بشيم سنگ صبورت ولي قهر كرديو ما رو نخواستي من از دلتنگيهام شكوه ندارم كه من هر جا كه هستم تكيه گاهي اگه حتي تنت رو پس گرفتي با قلب روشنت يك قبله گاهي يه قبله از تو و قلب سپيدت يه قبله از تموم مهربونيت واسه روي نمازم ساختم از نو شدم يك بندهي عشق خداييت من از حس صدات تو بيكسيهام خودم رو بد به آتيش ميكشوندم به دور از اين خيال سهو و باطل تنم رو با فريبهات ميسوزوندم ميدونستم يه روز تنهام ميذاري ميري تا غصههات با من بمونه ميدونستم كه از روي غرورت ميري تا هيچ كسي چيزي ندونه تو رو با پاكي قلب سپيدت تو رو هر جور كه بودي ميشناختم به من گفتي نده آسون به من دل به من گفتي تو رو خوب نشناختم بهم گفتي نميتوني، نميشه به من عاشق بموني تا هميشه تو ميگفتي رخم توي نگاهت واسه ديدن تو رو لايق نميشه بهم گفتي برات سخته بتوني به من تا به ابد عاشق بموني تو ميگفتي حديث خط عشقو بايد با ديگري از سر بخوني بهم گفتي ميخواي آزاد بموني تو اين دنيا يه عاشق يه اسيره تو ميگفتي ديگه مثل گذشته دلم با ديدنت پر نميگيره بهت گفتم برام خيلي غريبه بدون تو، تو اين شبها بمونم بهت گفتم برام يك جا تو قلبت بذار تا از تو شعرامو بخونم به من گفتي فريبه هر چي عشقه تو دنيا هر چي هست عشق دروغ به من گفتي چشام پيش نگاهت واست مثل چراغ بي فروغ بهت گفتم برام خيلي عزيزي نميخوام باز نمك رو زخم بريزي بهت گفتم توي دنياي بي مهر ندارم ديگه از عشقت گريزي بهم گفتي كه تو بازنده بودي آخه دل دادي و بي دل نشستي بهت گفتم همون هستم كه يك روز به جز عشقم تو هيچ چيزي نخواستي اگه توي قمار عشق پاكت نشد باشم واست برگ برنده بدون از ماتي شاهت گذشتم شدم كيش دو تا چشم سياهت ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تو ميآيي. يقين دارم كه ميآيي زماني كه مرا در بستر سردي ميان خاك بگذارند .............................................................من تو اما ما؟......من تورا می خواهم تو مرا می خواهی من تورا می بينم تو مرا می بينی من تورا می فهمم تو مرا می فهمی درد من درد تو است درد تو درد من است درد تنها اينست : من وتو می دانيم دردمان يک درد است که ندارد درمان من سکوتم درد است تو سکوتت زجر است من نگاهم اشک است تو نگاهت خون است من تو را می خواهم و تورا می فهمم تو مرا می خواهی همينها کافيست ديگران نگذارند من و تو ما بشويم وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووماه منخاموش ميشوم و مكث می كنم تو آه می كشی .............................................................من ...سکوت سهم عزيزيست تا دلش را من... تمام آينه های مقابلش را من... سکوت سهم عزيزيست تا لب دريا نشسته باشد و شنهای ساحلش را من... صدای قلبش آرام قلب من باشد به خنده ساده کنم هر چه مشکلش را من! که آفتاب شود خانه دلم را او که ماهتاب شوم چشم و منزلش را من چه قدر پاک و صميمی که قابل من را... چه قدر صاف شدم تا که قابلش را من... |
||
|
|
|
|
|
شعر دلي دارم كه از تنگي در او جز غم نمي گنجد غمي دارم ز دلتنگي كه در عالم نمي گنجد ..................................... امروز كه خاك دگران شد چمن من تا روز دگر خاك من و تو چمن كيست ............................................. همچو مرغان سحر برآسمان پر مي كشم راز پنهان را درون دل ؛ به دفتر مي كشم .............................................. دلي در آشيان يك سحر بود خودش اينجا و رويايش سفر بود همه يك يك رسيدند از ره دور ولي او همچنان چشمي بدر بود ...................................... به خدا غير تو هرگز هوسي نيست مرا به تو دل بستم وغير از تو كسي نيست مر ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ |
||
|
|
|
|
|
نامه دلم ارام نمي گيرد ساعت هاست كه خواب به چشمانم راه نيافته است. بعضي وقت ها خواب و فراموشي چقدر خوب است.سرم درد گرفته مي نشينم دلم ارام نمي گيرد دراز ميكشم! مي ايستم! قدم مي زنم ولي فايده اي ندارد. دلم همچون سير وسركه مي جوشد.اين بار دلم ميخواهد با تو حرف بزنم حرف هاي دلم را حرف هاي خودم را شايد حرفهاي همه آنهايي كه با تو آشنا هستند.حرف كه نه درد ودل كنم.واقعا" نمي دانم دردودل است يا سوز دل . اگر حالي كه من دارم سوز است پس آتش چيست؟ اگر آتش است پس سوختن چيست؟ اجازه بده با تو راحت با شم راحت حر ف بزنم بگذار از هر قانون جمله نويسي كه دست وپاي زبان دلم را مي بندد آزاد باشم. دلم مي خواهد من با شم وتو زير سقفي كه سا يه اش سبز است ونور خورشيد ش ابي و زير پايمان تا چشم كار مي كند حرير سرخ. انوقت بين ما هيچ چيز حايل نبا شد مگر اشك چشم من كه از پشت پردهء زلالش صورت خور شيدي ترا ببينم. ميداني... دلم براي لطافت وگر ماي دستانت تنگ شده دلم براي لبخندت پر مي زند و وجودم در حسرت شنيدن صدا يت مي سوزد و خا كستر مي شود. به خدا دلم مي خواهد مثل كود كان نوا زشم كني نصيحتم كني حتي دعوايم كني با من قهر كني و من التماس كنم و به پايت بيفتم آنوقت تو مرا ببخشي و اجازه بدهي كه د ستانت را ببوسم و در آغوشت آ را مش همهء هستي را يكجا حس كنم . اي كاش گرماي تنم از خورشيد وجود و آفتاب نگاهت گرم مي شد. اي كا ش بيا يي! اي كا ش مي شد در مقابلت دو زانو بنشينم و خودم را در عمق درياي نگاهت غرق كنم.چه مي شود اگر بخوا هم بيايي ؟ بخدا دلم برا يت تنگ شده اي كا ش مي آ مدي بخدا اگر بيا يي ديگر دلت را نمي شكنم ديگر به خا طر يك وجب دنيا كران در كران حر فها يت را نشنيد ه نمي گيرم بجان اخرين عشقت ديگر دل تو را نميشكنم. ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو.... |
||
|
|
|
|
|
شعر روستا زاده با ذوق روستا زاده اي به شهر امد با زن شصت ساله اش از ده برد زن را به پيش محضر دار گفت هي منتي تو بر من نه اين زن شصت ساله را بردار مرحمت كن سه بيست ساله ................................................................................. كو عشق وكو وفاداري؟ گفت با شوهرش زني بد خو گر بميرم چه مي كني تو بگو؟ گفت كاري كه گر بميرم من تو كني بعد مرگ من اي زن زن بفرياد و شيون وزاري گفت كو عشق وكو وفاداري پس تو هم بعد من اي مرد واقعا" ازدواج خواهي كرد؟! ............................................................................... |
||